۱۱۲ مطلب در مرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

ویژگی های افراد سنین 15-18 سالگی

پرفسور کارل پیکارد

اواخر دوره نوجوانی مصادف با سال های دبیرستان است. وقتی نوجوان وارد دبیرستان می شود مانند کسی است که گویی در این دنیا نیست و آگاهی چندانی از واقعیات زندگی ندارد. سال اولی ها دانش آموزان بهت زده ای هستند که تحت تأثیر هیبت و بزرگی دبیرستان قرار گرفته اند، مرعوب دانش آموزان بزرگ تر و با تجربه تر هستند و از امکاناتی که "رشد" و بزرگ شدن در اختیارشان قرار داده و قبلاً وجود نداشته هیجان زده هستند.

این نوجوانان می خواهند به چیزهایی که دانش آموزان بزرگ تر می دانند دست پیدا کنند و معمولاً هم قادر به انجام آن هستند و همین فشار نوجوان برای کسب استقلال بیشتر را افزایش می دهد. نوجوانان چیزهای زیادی در دبیرستان یاد می گیرند که البته بیشترشان هم از کلاس درس نیست.

هم پدر و مادرها و هم نوجوانان در یک هدف مشترک برای اواخر نوجوانی توافق دارند: این که نوجوانان یاد بگیرند که کارهایشان را هرچه بیشتر مانند بزرگ ترها انجام دهند. اما جایی که در آن اختلاف دارند، معنای رشد کردن و مسیری است که آنها را به این هدف می رساند. برای پدر و مادر، بزرگ شدن به معنی این است که نوجوان یاد بگیرد مسئولیت های مربوط به بزرگسالان را بیشتر به عهده بگیرد.

اما برای نوجوان رشد کردن به معنی قدم گذاشتن در ماجراهایی مربوط به دوران بزرگسالی است که گواهی دهد او حالا رسماً به قدر کافی بزرگ شده.

برای بسیاری از نوجوانان، این فعالیت ها مناسک گذار بسوی بزرگسالی به شمار می رود این درحالی است که همگی این فعالیت ها خطراتی هم برای آنها به دنبال دارد. برای مثال، می توان به تمایل به رانندگی، آشنایی با جنس مخالف، گرفتن کار برای به دست آوردن پول، داشتن پول بیشتر برای خرج کردن، عاشق شدن، برقراری رابطه جنسی، مست کردن، رفتن به پارتی و تمام شب بیرون ماندن از خانه اشاره کرد. از آنجایی که دست کم چند تایی از این اهداف در ذهن هر نوجوانی وجود دارد، لازم است پدر و مادر برای آنها شرح دهند که در کجا ایستاده اند و درباره مخاطرات انتخاب های نوجوان، اقدامات احتیاطی و مسئولیت هایش به او آگاهی دهند.

اکثر مشکلات انضباطی در اواخر دوره نوجوانی " نقض سرعت " است، به این معنی که نوجوان می خواهد خیلی سریع بزرگ شود. به نفع نوجوان است که مقابل این رشد سریع ترمز گرفته شود و به تأخیر انداخته شود تا وی در محدوده ایمن و سالم باقی بماند.

نوجوان در دبیرستان با چه سرعتی آموزش می بیند؟ بیشتر نوجوانان سال اولی (به واسطه بلوغ فیزیکی و یا به واسطه شتاب در دستیابی به توانایی های علمی، ورزشی و یا دیگر توانایی ها به دنبال افراد بزرگ تر از سن خود هستند) به دسته های متشکل از کوچک ترها و بزرگ ترها انداخته می شوند و به این ترتیب منحنی یادگیری تندتر و سریع تر می شود. بنابراین در طول سال اول دبیرستان تا آنجایی که ممکن است، نوجوانان باید با افراد هم سن و سالشان معاشرت کنند.همزمان برای این که بتوانند پایگاه اجتماعی پیدا کنند می توانند به برخی از گروه ها و یا سازمان هایی که برنامه های آموزشی سال اول و یا فوق برنامه ارایه می کنند ملحق شوند.

 

سه موشک به سوی استقلال

با ورود به دبیرستان، زمینه انجام سه فعالیت مربوط به "بزرگ شدن" در دسترس نوجوان قرار می گیرد. هر کدام از این فعالیت ها به پسر یا دختر نوجوان قدرت می بخشد و مانند یک موشک در مسیر بزرگسالی عمل می کند. به این ترتیب میل به استقلال بیشتر به طور چشمگیری افزایش می یابد، به خصوص اگر دو یا بیشتر از دو تا از این " موشک ها " همزمان به سوی استقلال آتش شوند. در این شرایط والدین احساس می کنند با نوجوانی لجبازتر از قبل سروکار پیدا می کنند.

 

حالا این موشک ها چه هستند و چرا این قدر قدرتمندند؟... 

موشک1-"به اندازه کافی بزرگ شده ام تا رانندگی کنم" باعث می شود نوجوان باور کند برای آمد و رفت مستقل است. به این معنی که "من هر طوری که دلم بخواهد می آیم و می روم!" 
موشک2- "به اندازه کافی بزرگم که یک کار پاره وقت داشته باشم" باعث می شود نوجوان باور کند درآمد مستقل داشتن به معنای این است که "اگر من پول خودم را به دست بیاورم، پس می توانم انتخاب های خودم را داشته باشم!"
موشک3- "به اندازه کافی از لحاظ اجتماعی بزرگم تا با جنس مخالفم قرار بگذارم" و رفتن به پارتی باعث می شود نوجوان باور کند بیرون رفتن به این معنی است که "اگر من می توانم بیرون بروم و کسی را هم با خودم ببرم، پس از نظر اجتماعی رفتاری بزرگسالانه و رشد یافته دارم."

اما والدین نمی خواهند نوجوانان این آزادی های مربوط به رشد را به شیوه زندگی خود وارد کنند چرا که برای زندگی شخصی یک نوجوان بیش از حد زیادند. فرض کنید نوجوان کار پاره وقت می گیرد تا موتورسیکلت یا ماشین بخرد، خرید وسیله نقلیه او را قادر می سازد با جنس مخالفش قرار مدار بگذارد. از آن طرف یافتن دوست گران تمام می شود و در نتیجه نوجوان باید ساعات بیشتری را کار کند. در این شرایط دیگر چه کسی وقت دارد زمانی را با خانواده یا برای انجام کارهای روزمره و مدرسه صرف کند؟ درنتیجه نوجوانان باید درک کنند که نمی توانند هیچ یک از این فعالیت ها را بدون اجازه والدین انجام دهد و زمانی می توانند این کارها را انجام دهند که مدتی طولانی مسئولانه کارهای خانه و مدرسه و دنیای خارج را انجام دهند.

 

راندن وسیله نقلیه

از هر نوجوانی که بپرسید، خودرو را "ماشین آزادی " می دانند. "دیگر برای این که کجا می رویم و چه زمانی می رویم وابسته به پدر و مادرمان نیستیم. وسیله نقلیه به شما این آزادی را می دهد تا زندگی خودتان را خودتان اداره کنید." اما واقعیت این است که اگر نوجوان به این موشک استقلال مهار نزند می تواند به خودش یا دیگران آسیب برساند. یک آزار این جا است که این آزادی ها توجه بسیار، قضاوت و هماهنگی زیادی را از طرف خود نوجوان و اطرافیانش می طلبند.

نوجوان باید به خاطر بسپرد که وسیله نقلیه اسباب بازی نیست که با آن سرگرم شود، بلکه یک وسیله ایاب و ذهاب خطرناک برای رسیدن به مقصد است و والدین با مسئولیت هم از خودشان می پرسند: "به عقیده ما، آیا نوجوانمان به اندازه کافی بالغ است تا به او اعتماد کنیم و آزادی استفاده از یک سلاح بالقوه مرگبار را به او بدهیم؟ رانندگی یک امتیاز است نه یک حق. یک فرد در هر سنی نباید رانندگی کند و طبیعی است که به یک نوجوان بی مسئولیت اجازه داده نمی شود که در هر سنی رانندگی کند و اگر اجازه به او داده شود، رانندگی ایمن و سهم نوجوان در پرداخت هزینه های به کار بردن آن باید لحاظ شود.

 

کار پاره وقت داشتن

پیوستن به نیروی کار احساسی همانند یک بزرگسال به نوجوان می دهد و البته همین هم هست. مبادله کار با پول چیزی است که نوجوان در سراسر زندگی بزرگسالیش انجام خواهد داد. خیلی خوب است که پسر یا دختر نوجوان انضباط را یاد بگیرد تا امنیت شغلی داشته باشد. ابتکار عمل لازم است تا فرد شغلی پیدا کند.

برای مصاحبه به منظور گرفتن یک شغل ابراز وجود لازم است. احساس مسئولیت لازم است تا فرد یک شغل را حفظ کند. اطاعت لازم است تا فرد با یک رئیس کار کند. همکاری لازم است تا فرد با همکارانی کار کندو صبر و شکیبایی نیاز است تا فرد با عموم مردم کار کند. (در اکثر مشاغلی که نوجوانان به آنها وارد می شوند هم لازم است که نوجوان این کارها را انجام دهد). همچنین داشتن کار باعث بالا رفتن ارزش یک نفر برای خودش می شود چراکه می داند مهارت هایی دارد که دنیای کار برای آن پول  می پردازد. همه اینها طرف مثبت کفه است.  

طرف منفی کفه وقتی است که فرد برای شغلش می گذارد و هزینه آن تحصیلش است. چراکه پول درآوردن احساس دریافت پاداش بهتری را در مقایسه با نمره گرفتن به وجود می آورد. همچنین نکته منفی می تواند مطالبی باشد که نوجوان از دور هم جمع شدن های محیط کار یاد می گیرد. از جمله فرد در معرض استفاده از مواد مخدر متنوع تر قرار می گیرد. شغل ها می توانند به بزرگ شدن نوجوانان شتاب دهند چراکه آنها در کنار کارکنان مسن تر کار می کنند. بنابراین مشاغل نیمه وقت هم فرصتی برای کسب تجربه و هم موقعیتی برای قرار گرفتن در معرض آسیب های احتمالی است. به این ترتیب باید بر هر دوی اینها نظارت شود به طوری که کفه خوب سنگین باشد.

 

دوستیابی و مهمانی

اواخر دوره نوجوانی زمانی است که موضوع یافتن دوست از جنس مخالف پیش کشیده می شود و برای برخی شرکت در پارتی ها رشد اجتماعی و کاری که باید انجام شود تلقی می گردد. به طور کلی، قرار گذاشتن با جنس مخالف به خصوص در ابتدا در نوجوان ایجاد ناراحتی می کند، نوجوان احساس بی دست و پا بودن و اضطراب می کند و حتی در مورد این که چگونه باید رفتار کند و چه بگوید خجالت می کشد.به همین دلیل است که هنگام بیرون رفتن با یک گروه معمولاً راحت تر است و کمتر تحت فشار قرار می گیرد تا این که تنها با یک نفر بیرون برود.

نوجوان در قرارمدارهای اتفاقی در مقایسه با قرار مدارهای جدی کمتر تحت فشار قرار می گیرد. قرارمدارهای اتفاقی جنبه سرگرمی دارند بدون این که نوجوان به میزان زیادی گرفتار شود و آزادیش را از دست بدهد. اما دوستیابی جدی به لذت بردن از رابطه با تنها یک نفر و شناخت عمیق فردی دیگر تمایل دارد.

وقتی قرار گذاشتن جدی به قرار گذاشتن انحصاری تبدیل می شود، نوجوان را گیر می اندازد و هزینه اش می تواند کاهش زمان بودن با دوستان همجنسش باشد. حالا که دو نوجوان به طور جدی تبدیل به زوج شده اند باید تنش های حول با هم بودن خود و جدایی ها را مدیریت کنند و اگر شیفتگی افزایش یابد باید تنش های ناشی از تمایل بیش از حد به تسلط داشتن بر طرف مقابل و حسادت را هم مدیریت کنند.

هنگامی که نوجوانان عاشق می شوند، از دست دادن آزادی های اجتماعی، بدگمانی به تعهد طرف مقابل و ترس از خیانت می تواند ناراحتی های زیادی را ایجاد کند. به طوری که عاشق بودن معمولاً به معنای ناراضی بودن در بسیاری از اوقات است.

این موضوع زوج را از ارتباط اجتماعی با نوجوانان دیگر که قضیه را جدی نمی گیرند باز می دارد و احتمال این که این کنش حالات جنسی پیدا کند هم افزایش می یابد (در این شرایط والدین می توانند و باید خطرات را توضیح دهند، موضع خود را به عنوان پدر و مادر اظهار کنند، تأخیر در این نوع رابطه را تشویق کنند و درباره مراقبت جنسی هنگامی که به نظر می رسد صمیمیت جنسی رخ داده توصیه هایی ارایه کنند.)

اگر دلبستگی جدی بین دختر و پسر نوجوان رخ دهد، والدین باید مطمئن شوند که دوست دختر یا دوست پسر فرزند نوجوانشان را می شناسند چرا که به این ترتیب می توانند در این رابطه تأثیر گذار باشند. والدین نباید این حکم را بدهند که فرزندشان " بیش از حد جوان " است که رابطه اش با کسی خیلی جدی باشد.

همین طور اگر با این رابطه مخالفت کنند این خطر وجود دارد که آنها در پاسخ به مخالفت والدین حتی به هم نزدیک تر شوند. در این شرایط والدین باید این احساس را داشته باشند که این عشق نوجوانشان را سریع تر از همسالانش به بلوغ می رساند که می تواند خوب هم باشد.  

پارتی ها هم مشکلی برای بسیاری از نوجوانان ( و بسیاری از بزرگسالان ) هستند چرا که آنها فاقد اعتماد به نفس اجتماعی و مهارت های ارتباطی برای ملاقات با افراد، خوش آمد گویی و گپ زدن با آنها هستند. این جا جایی است که  نوجوانان اطلاعاتی درباره مواد مخدر و الکل دریافت می کنند، شل می شوند و شجاعت استفاده از آنها را پیدا می کنند و احساس خود آگاهی آنها درباره این که دیگران چگونه به نظر می رسند و چه می گویند کمتر می شود. سیگار برای دود کردن به دستان عصبی آنها داده می شود و سیگار کشیدن کاری به نظر می رسد که باید انجام دهند. اگر نوجوانی در پاسخ به این پرسش که در مهمانی چه کارمی کند جواب بدهد:«نمی دانم، فقط معلقم و از آن لذت می برم» بدان معنا است که احتمالاً در جایی حضور داشته که استفاده از مواد مخدر در آن به منظور راحت بودن مورد نیاز است. 

و در نهایت سال آخر دبیرستان چه شرایطی دارد... 

با توجه به آزادی های مربوط به رشد که در دبیرستان تجربه می شود، تعجبی ندارد که به نظر نوجوانان سال آخر پر زرق و برق و اوج قدرت اجتماعی و پیچیدگی به نظر می رسد. گمان می رود سال آخری ها همه چیز را می دانند زیرا تجربه زیادی دارند و "حاکم مدرسه هستند". مگر این که زمانی که دانش آموزان به سال آخر می رسند، زرق و برقی که پیش بینی می کردند با چهره خشن واقعیت لکه دار شده باشد .

بزرگ ترین سال دبیرستان معمولاً دیگر تکرار نمی شود. این سال به نوجوان اجازه می دهد بادوستان دوران کودکی، دوران دبیرستان و خانه سروکار داشته باشد. به احتمال زیاد، او هرگز دوباره در چنین جامعه بزرگی از دوستان زندگی نخواهد کرد. بیشتر افراد به شهرت نسبی ای که در جهان بسیار کوچک دبیرستان داشته اند، در جهان بزرگ نخواهد رسید.

برای آن دسته از جوانانی که به اندازه کافی خوش شانسند تا فارغ التحصیل شوند، اواخر نوجوانی به شکل مخلوطی از فتح و ظفر، ضرر و باخت، اضطراب و حسرت به پایان می رسد. فتح و ظفر از دانستن این که در واقع دبیرستان را به پایان برده اند، باخت به خاطر این که جامعه دوستانشان شروع به اضمحلال و پراکنده شدن می کند، اضطراب به خاطر لزوم مدیریت گام بعدی به سوی دنیای بزرگ تر، شغل و یا ادامه تحصیل و افسوس به خاطر این که دوران آسان تر زندگی در خانه و رفتن به مدرسه به پایان رسیده و پیچیدگی کسب درآمد و ساختن راه خود در جهان آغاز شده.

برای کسانی که رد شده اند و یا از دبیرستان اخراج شده اند، چالش پیدا کردن مسیر، تازه آغاز می شود و آنها اغلب برای ساختن راهشان با مانع نداشتن اعتماد به نفس و مدرک برای زمانی که به دنبال کار می گردند مواجه می شوند.

هنگامی که نوجوان وارد دبیرستان می شود، باید فهرستی درباره این که نوجوان قرار است با چه شایستگی ها و دانشی فارغ التحصیل شود تهیه شود. چراکه او لازم است بعد از فارغ التحصیلی گام بعدی به سوی استقلال و آزادی بیشتر را به شکلی موفقیت آمیز مدیریت کند. به عنوان مثال چیزهایی درباره عملیات بانکی، بودجه بندی و پرداخت صورتحساب بداند. باید مشخص شود در هر یک از سال های دبیرستان کدام یک از آماده سازی ها برای یادگیری مهارت های عملی زندگی صورت بگیرد. اواخر نوجوانی درواقع زمانی است که نوجوان باید بیاموزند برای رشد بیشتر چگونه مسئولانه عمل کنند.

انتهای دوره بلوغ برای نوجوانان مثل پرواز موشک به سوی استقلال است و برای والدین نیمه سخت پدر و مادر بودن.

 

منبع:

http://www.psychologytoday.com

 


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
ابولفضل حسینی

۱۱ ترس که موانع خلاقیت شما هستند.


ترس هایی که موانع خلاقیت شما به حساب می ایند موضوع این نوشتار را تشکیل می دهد. ممکن است شنیده باشید که می‌گویند هر فردی در وجودش خلاقیت دارد و کودکان اغلب خلاق به نظر می‌رسند. ولی خیلی از ما زمانی که به بزرگ سالی می‌رسیم اعتماد به نفس خلاقیت را از دست می‌دهیم و به فردی تبدیل می‌شویم که از ایده‌های خلاقانه هراس دارد. بسیاری از روان شناسان و متخصصان حوزه پرورش خلاقیت معتقدند بزرگ‌ترین مانع برای خلاقیت، ترس است. خیلی از ما زمانی که کار موفقیت آمیزی انجام می‌دهیم، به جای ادامه آن و خلق چیزی جدید، برای اجتناب از پیامدهای ترس مان متوقف می‌شویم.

«الیزابت گیلبرت» نویسنده‌ی کتاب «تغذیه، عبادت، عشق» می‌گوید که ترس و خلاقیت دوقلوهای به هم چسبیده هستند. آنچه مردم را از خلاق بودن دور نگه می‌دارد، این است که برای از بین بردن ترس، خلاقیت را هم با آن از بین می‌برند. پیام‌هایی که تشویق به هم‌نوایی و مهارکردن تک روی می‌کنند. مدارس و محل‌های کار ما را فرا گرفته‌اند و ما همچنان آرزو می‌کنیم خلاق باشیم. نوآوری تحسین شده است و ما را به عنوان الگویی برای پیروی از خودمان قرار می‌دهد. فقط این مانده که ما باید ترس از پیشرفت نکردن را کنار بگذاریم.در این نوشتار به ۱۰ مورد از رایج‌ترین ترس ها که موانع خلاقیت محسوب می شوند و راهکارهای  مقابله با آنها اشاره می‌کنیم.

 

۱- ترس خلاق نبودن!

بله ترس از خلاق نبودن در صدر فهرست ترس هایی قرار دارد که جز موانع خلاقیت هستند. افرادی که این ترس را دارند در وهله اول باور نمی‌کنند که می‌توانند خلاق باشند. آنها تعریفی از خود ارائه می‌کنند که حتی احتمال خلاق بودن را رد می‌کند. گاهی اوقات آنها خودشان را کودن تر یا منطقی تر از آن می‌دانند که بتوانند خلاق باشند. حتی ممکن است بگویند: «من قطره‌ای از خون خلاقیت در بدنم نیست.» اغلب این افراد فراموش می‌کنند که هر روزه به نوعی خلاقیت نشان داده‌اند و آن را جدی نگرفته‌اند.

راهکار: دانشگاه‌ها و مراکز مشاوره‌ای هستند که به افرادی که می‌خواهند خلاق تر باشند، کمک می‌کنند. آنها یاد گرفته‌اند کارشان این نیست که بگویند چطور، بلکه کمک می‌کنند که این افراد اعتماد به نفس خلاقیت ذاتی‌شان را که در کودکی داشتند، دوباره زنده کنند. این گونه شروع کنید؛ ابتدا تعریف خود را از خلاقیت گسترده کنید.

لزومی ندارد که «ون گوگ» باشید. به زمان‌هایی در گذشته که بر مشکلات فائق آمدید، رجوع کنید و آنگاه می‌بینید که چقدر خلاق هستید. آیا شما می‌توانید یک مشکل کامپیوتری را حل کنید؟ زمانی که غذا درست می‌کنید اگر چیزی را نداشته باشید، می‌دانید چه چیز دیگری را جایگزینش کنید؟ آیا می‌توانید از چرک نویس‌ها دوباره استفاده کنید؟ تمامی این فعالیت‌ها به نوعی خلاقانه است. ممکن است شما یک هنرمند در معرض دید نباید، اما معنی‌اش این نیست که به اندازه او خلاق نیستید.

۲- ترس از شکست

یکی دیگر از موانع خلاقیت ترس از شکست است. همه بارها و بارها شنیده‌ایم ه تنها راه کسب کردن تجربه در مورد کاری، انجام آن کار است؛ اما هنوز هم زمانی که در طول زندگی مان کاری را غلط انجام می‌دهیم مورد انتقاد قرار می‌گیریم. ترس از شکست اصلاً عجیب نیست.

اینکه کمال گرایی تا مرز ناتوانی و عجز هم رایج شده اصلاً عجیب نیست. عواقب شکست خیلی عظیم به نظر می‌رسد. به ما گفته شده که اگر در امتحان موفق نشویم، نمی‌توانیم کار کنیم. اگر در کارمان موفق نباشیم، امکان امرار معاش را از دست می‌دهیم. شکست همه چیز را پرمخاطره می‌سازد، اما اغلب کارآفرینان و خلاقان شکست می‌خورند. آنها خود را منعطف می‌سازند که با شکست دست و پنجه نرم کنند، زیرا تنها راه برا اینکه کاری جدید انجام دهیم این است که بدانیم چطور با شکست مواجه شویم.

راهکار: «ساموئل بکت» می‌گوید: «شکست بخور، باز هم شکست بخور و این بار بهتر شکست بخور.» راه‌هایی پیدا کنید که چیزهای جدید را امتحان کنید، بدون فکر کردن به عواقب شکست که خیلی برای مواجهه بزرگ هستند. ابتدا کارهایی را که انجام می‌دهید آزمایش بنامید نه شکست. شما دارید چیزی را امتحان می‌کنید و از آن می‌آموزید. با گفتن اینکه موفقیت، فرآیند کشف کردن و یاد گرفتن است نه نتیجه، می‌توانید حس کنجکاوی خود را پرورش دهید.

زمانی که تنها هستید سعی کنید یک غذای جدید درست کنید که اگر بد هم شد، کسی متوجه نشود. با رنگ و سفال بازی کنید و نتیجه را برای خودتان نگه دارید و به خاطر داشته باشید که اشتباهات می‌توانند به بهترین نتایج منجر شوند. همین برچسب‌های یادداشت رنگی زمانی اختراع شد که یک دانشمند چسبی ارائه کرده بود که چسبندگی کافی نداشت. چه کسی می‌داند که اشتباهات شما منجر به چه اختراعی می‌شود؟

۳- ترس از ناشناخته‌ها

لازمه خلاقیت این است که افراد از شکل احتمالی اثرشان آگاه نباشند. فرقی نمی‌کند می‌خواهند یک عکس خلق کنند یا یک برنامه کامپیوتری یا اینکه می‌خواهند شغلی جدید راه بیندازند. هیچ طرح جدید توسط طراح آن پیش‌بینی نمی‌شود. آثار اعجاب انگیز اغلب در پیشرفته‌ترین نقطه از نقطه آغاز قرار دارند. اگر می‌خواهید فردی خلاق باشید، باید ایده‌های قدیمی خود را رها کنید و به مکان‌هایی بروید که تا به حال نرفته‌اید.

راهکار: خودتان را به انجام کارهای بدون برنامه عادت دهید. با انگشتتان نقاشی بکشید، برای پیاده روی بدون نقشه به یک مکان ناشناخته بروید، به موزه‌ها، به مراکز خرید و گالری‌هایی که به طور معمول نمی‌روید، سربزنید. سعی کنید با افراد با دیدگاه‌های متفاوت در ارتباط باشید. آنها چشمتان را به افق‌های جدید باز می‌کنند. سعی کنید از این فعالیت‌های جدید لذت ببرید و سپس شروع کنید کمی بخش‌هایی از زندگی‌تان را که خیلی تحت کنترل هستند، رها کنید.

۴- ترس از بی‌برنامه بودن

منطق در فرهنگ ما خیلی باارزش است؛ اما در حالی که نیمکره چپ مغز ارتباطات منطقی را برقرار می‌کند، این نیمکره راست است که اجازه می‌دهد خلاقیت به درستی جریان داشته باشد.آلبرت انیشتین این موضوع را این گونه مطرح می‌کند که: «ذهن احساسی یک هدیه مقدس است و ذهن منطقی یک خدمتکار باوفاست. ما جامعه‌ای ایجاد کرده‌ایم که به خدمتکار افتخار می‌کند و هدیه را فراموش کرده است

راهکار: به خاطر داشته باشید هر یک از دو نیم کره مغز جایگاهی در زندگی شما دارد. از نیمه آزاد و بی‌برنامه مغز خود برای ایجاد ایده‌ها استفاده کنید هرچقدر هم که غیرمنطقی به نظر برسند. اجازه بدهید که هر کدام از آنها به نقطه عطفی برای خلاقیت‌های بعدی بدل شود. زمانی که نیمکره راستتان را آزاد و رها می‌کنید، به نیمکره چپ اجازه می‌دهید که از بین آن ایده‌ها، آن‌هایی را که شایستگی دارند، انتخاب کند.

۵- ترس از قضاوت شدن

قضاوت شدن گاهی خیلی انسان را ناراحت می‌کند. همه ما زمان‌هایی را تجربهکرده‌ایم که قضاوت دیگران ما را ناراحت کرده است. گاهی اوقات حتی قضاوت‌هایی که فکرش را هم نمی‌کنید، ناراحت‌کننده می‌شود.بعضی وقت‌ها احساس می‌کنیم از ما قدردانی نشده یا مورد بی‌توجهی قرار گرفته‌ایم. البته زمانی که کسی از کارمان تقدیر می‌کند و ما گمان می‌کنیم کار بارازشی انجام نداده‌ایم، ممکن است دچار سوءتفاهم شویم.اغلب ما تصور می‌کنیم تنها راه دوری از قضاوت شدن این است که کاری را که ممکن است قضاوت شود، انجام ندهیم؛ اما با این کار از پیشرفت مان جلوگیریم کنیم و ظرفیت عظیمی را که در درون هر فردی وجود دارد از بین می‌بریم. درواقع بزرگ‌ترین منتقد شما ذهن شماست. همه ما یک منتقد درونی داریم که مدام به ما غر می‌زند و ترس مان را تغذیه می‌کند. منتقد درونی شما سعی می‌کند که شما را از قضاوت دیگران مصون نگه دارد، اما به مرور زمان شما را حتی از ریسک‌های منطقی و هرچیز بدی دور می‌کند.

راهکار: قضاوت بازدهی خلاقیتتان را به تعویق بیندازید. همان طور که چیزی جدید خلق می‌کنید به خودتان فرصت بدهید که چیزهای دیگر را امتحان کنید و اجازه بدهید که خلاقیت در جریان باشد. در طول این فرآیند، کار شما این است که اجازه بدهید هر چیز روال خودش را طی کند. بعد از اینکه کارتان تمام شد، آنگاه آن را ویرایش کنید. به این شکل به جای اینکه جریان خلاقانه را فرو بنشانید، چیزی دارید که روی آن کار کرده و پیشرفت کنید. زمانی که دارید کار خود را ارزیابی می‌کنید، مراقبت زبانی که استفاده می‌کنید باشید. با اجتناب از انتقادهای بی‌فایده، با خودتان به مهربانی رفتار کنید. به جای آن دقیقاً مشخص کنید کجای کا نیاز به بهترشدن دارد.

۶- ترس از برملا شدن

ممکن است تصور کنیم خلاقیت یک مسئله شخصی است و اگر دیگران آن را بفهمند ما را در معرض خطر قرار می‌دهد. هرچه بیشتر شما روی چیزی کار کرده‌اید و آن چیز برایتان اهمیت دارد، بیشتر در معرض خطر قرار می‌گیرد.

راهکار: هرچه بیشتر کاری اهمیت داشته باشد، بیشتر باعث می‌شود احساس آسیب‌پذیری کنید. به جای اینکه در مقابل ترستان تسلیم شوید، دوباره بررسی کنید که چرا اهمیت دارد و چه چیزی را ممکن می‌سازد. از آن به عنوان نیرویی برای غلبه بر ترس استفاده کنید.

۷- ترس از پذیرفته نشدن

انسان اجتماعی است. تنهایی نه تنها سلامت روانی بلکه سلامت جسمانی و حتی عمر متوسط را هم تحت تأثیر قرار می‌دهد؛ بنابراین هیچ تعجبی ندارد که آن قدر از پذیرفته نشدن بترسیم.مدارس به ما می‌آموزند که خود را با هنجارهای اجتماعی تطبیق دهیم. اغلب افراد خلاق به خاطر عجیب و غریب و دمدمی مزاج بودن طرد می‌شوند. این چیز جدیدی نیست. همیشه در طول تاریخ پیشگامان از قرادادها سرپیچی می‌کردند و نظم محل کار را به هم می‌زدند و به همین دلیل طرد می‌شدند. گالیله را مجبور کردند که حرفش را مبنی بر اینکه زمین به دور خورشید می‌چرخد، تکذیب کند. «ون گوگ» هنرمند برجسته در طول زندگی‌اش فقط یکی از نقاشی‌های خود را فروخت.

راهکار: در دنیای مدرن ما یک مزیت بزرگ داریم که ون گوگ و گالیله نداشتند. اینترنت و سایر وسایل ارتباط جمعی مدرن جهان را کوچک تر کرده‌اند. اکنون این مسئله ممکن شده است که ما یک گروه از افراد هم فکر را پیدا کنیم و احساسات خود را هرچقدر هم که عجیب باشند با آنها در میان بگذاریم. برای اینکه از حصار خلاقیتتان بیرون بیایید، خیلی آرام قدم بردارید. ابتدا با خلق کردن در خلوت آغاز کنید، سپس یک گروه حامی پیدا کنید که کارتان را با آنها به اشتراک بگذارید. هنگامی که اعتماد به نفس طردنشدن را به‌دست آوردید، دایره افرادی که دستاوردتان را می‌بینند، گسترش دهید تا جایی که دیگر به تمامی آن را پنهان نکنید.

۸- ترس از باارزش نبودن

خیلی از ما خود را با دیگران مقایسه می‌کنیم و خود را ناقص می‌یابیم. درواقع حتی پیشروهای موفق کسب و کار ممکن است گمان کنند که برحسب تصادف موفق شده‌اند و اینکه دیگران را فریب داده‌اند و واقعاً سزاوار این جایگاه نبوده‌اند. آنها این طور تصور می‌کنند، در صورتی که شواهد که شامل قابلیت و ستایش و نتایج مثبت است، خلاف این موضوع را نشان می‌دهند. این احساس قلابی بودن بسیار شایع است. بیشتر هم در میان بانوان و گروه‌های اقلیت رایج است. افرادی که این طور هستند از هر نشانه‌ای استفاده می‌کنند تا این اعتقاد خود را که باندازه کافی خوب نیستند، اثبات کنند و این می‌تواند آنها را حتی از تلاش کردن هم باز دارد.

راهکار: به خاطر داشته باشید یک ایده خلاقانه در ذهن ما زمانی که متوجه آن می‌شویم هیچ گاه به آن خوبی که باید، نیست. در هر تلاش خلاقانه، نقص و عیب طبیعی و ذاتی است. این مسئله به جای اینکه نشانه‌ای از بی‌ارزش بودن شما باشد، امری طبیعی است. تحقق کامل افکار حتی برای خلاق‌ترین فرد هم غیرممکن است. این لازمه ذات بشر است. اینکه بیشتر بخواهید به این معنی نیست که تلاش‌های شما بی‌ارزش بوده است.

۹- ترس از تقدیرنشدن

ترس از حرمت ندیدن و تقدیر نشدن نیز از مواع خلاقیت است. تصویر معمول از هنرمند فقیری که در اتاق زیرشیروانی زندگی می‌کرد بر فرهنگ ما تسلط دارد. این باعث می‌شود حس کنیم پرداختن به خلاقیت باعث فقر و گمنامی می‌شود. خود ما فکر می‌کنیم برای گذران زندگی و تأمین مخارج خانواده، ضروری است که یا به سراغ حرفه‌هایی چون پزشکی و وکالت برویم و نیز به دنبال شغل آزاد وگرنه هر مسیر دیگری منجر به سختی و فشار اقتصادی می‌شود.

راهکار: کارهای خلاقانه موفقیت آمیزی را که می‌توان با آن امرار معاش کرد، مرور کنید. کارگردان‌ها، متخصصان تبلیغات، طراحان گرافیک و دیگرانی از این دست، از طریق مشاغل خلاقانه زندگی خود را می‌گذرانند. بعضی از این مشاغل معیار خوشبختی محسوب می‌شوند. همه هنرپیشه‌ها، نقاشان و مجسمه سازها ناگهان مشهور و ثروتمند نشده‌اند اما ترکیب کردن شغل‌های خلاقیت آمیز با شغلی که بتوان قبض‌ها و مخارج زندگی را با آن پرداخت کرد، راهکاری است که خیلی‌ها در پیش گرفته‌اند و راه را برای کارایی گزینه‌های خلاقیت باز می‌گذارند.

این شغل‌های جایگزین نیازی به انتظار پشت میزها ندارند. یک هنرپیشه می‌تواند در بخش صدا کار کند، به بچه‌ها تعلیم دهد و به کارآفرینان، مهارت‌های اجرایی را یاد دهد. کارگردان‌هایی که در یک بازه‌ای کار نمی‌کنند، می‌توانند گروه‌هایی برای خیریه و تبلیغات برای مشاغل ایجاد کنند. فراموش نکنید که خلاقیت بخش جدایی ناپذیر همه مشاغل است. اگر شما راه بهتری برای انجام چیزی پیدا کنید حتی اگر در کارخانه کار می‌کنید، شما فردی خلاق هستید. اگر بخش خلاقیت ذاتی انسان را از بین ببریم به راحتی می‌توان انسان را با یک روبات جایگزین کرد.

۱۰- ترس از شروع کردن

بی تصمیمی و ترس از شروع کردن آخرین ترس در فهرست موانع خلاقیت است.  آغاز کردن معمولاً سخت‌ترین بخش از هرچیز باارزشی است. قبل از اینکه آغاز کنید، حس انتظار شما باعث می‌شود بدون اینکه هنوز چیزی در واقعیت رخ دهد، ترستان آغاز شود. در این زمان است که شما به جای فعالیت، پر از استرس می‌شوید یا بدتر از آن، ذهن شما خالی می‌شود و شما منجمد شده و قادر به حرکت نخواهید بود. قفل شدن ذهن در مورد نویسنده‌ها امری شناخته شده است، اما در مورد مشاغل خلاقانه دیگر هم کاربرد دارد. این باعث می‌شود که افراد کارشان را به تعویق بیندازند و شهرتشان را خراب کنند.قفل شدن ذهن حتی افراد خلاق مشهو را هم تحت تأثیر قرار می‌دهد.«داگلاس آدام» نویسنده مشهور باعث شد که ویراستارهای کتابش او را به مدت سه هفته به سوئیتی در یک هتل بفرستند تا جلد آخر کتابش را به پایان برساند، زیرا نوشتن و تمام کردن آن را خیلی به تأخیر انداخته بود.

راهکار: خیلی از نویسندگان به توقف ذهنی اعتقاد ندارند. آنها می‌گویند چیزی که نیاز دارید این است که برای شروع نظم و ترتیب داشته باشید. هرچیزی که به ذهنتان می‌رسد هرچند بی‌اهمیت را بنویسید. صحنه بیرون از پنجره‌تان را توصیف کنید. خودتان را به جای آغاز داستان در وسط داستان تصور کنید. در مورد کیفیت نگران نباشید فقط شروع کنید.برای سایر تلاش‌های خلاقانه هم به همین صورت است. قلم موی نقاشی را بردارید و چیزی روی تخته نقاشی بکشید. نتی را با ابزار موسیقی خود بنوازید، راه‌حلی را برای مشکلتان امتحان کنید هرچند بدانید که کارایی ندارد. به جای به تعویق انداختن مشکلات با آنها دست و پنجه نرم کنید.زمانی را برای انجام کارتان تعیین کنید هرچند بدانید که نتیجه خوب نمی‌شود، سپس در پایان می‌توانید آن را اصلاح کنید. اغلب نویسندگان کل پاراگراف اول یا حتی فصل اول اثر خود را خط می‌زنند. چطور عقب نشینی را به پیشرفت تبدیل می‌کنید؟ از ترسی که شما را به عقب می‌کشد رها شوید و از خلاقیتی که در درونتان دارید، استقبال کنید.

 


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
ابولفضل حسینی

6 ترفند زبان بدن که تسلط بر آنها سخت است ولی ماندگار اند

برخی از ترفندهای زبان بدن مانند لبخند زدن و یا محکم دست دادن را خیلی آسان می توان در زندگی روزمره انجام داد. اما تکنیک های دیگری وجود دارند که تا حدودی سخت تر می توان بر آنها تسلط پیدا کرد ولی می توانند تفاوت عظیمی در ارتباطات ایجاد کنند.در اینجا درباره شش ترفند زبان بدن صحبت می کنیم که تسلط بر آنها سخت است اما به طور قطع اگر برای آنها وقت بگذاریم برای همیشه ماندگار خواهند بود:

 

حفظ ارتباط چشمی خوب

افرادی که نگاه لرزان دارند اغلب مضطرب، پریشان یا غیر قابل اعتماد به نظر می رسند اما در عین حال کار سختی است که بر مهارت حفظ تماس چشم تسلط پیدا کنیم. به طور کلی برای بعضی از افراد این کار ناراحت کننده و غیر طبیعی است. (البته در فرهنگ های مختلف زبان بدن معانی متفاوتی دارد. به عنوان مثال در فرهنگ شرقی به ویژه زنان از نگاه مستقیم پرهیز می کنند. شاید لازم باشد کارشناسان ارتباطات درباره تماس چشمی مناسب در فرهنگ ایرانی اطلاعات بیشتری در اختیار دیگران قرار دهند. مترجم.) تکنیک هایی وجود دارد که می توانند کمک کننده باشند.لیل لاندس نویسنده و کارشناس ارتباطات می گوید باید تصور کنید چشمان طرفی که با او مکالمه می کنید آب نبات تافی چسبناکی است و چشمان شما به این آب نبات ها چسبیده!وقتی بر ترفند تماس چشمی مسلط می شوید بلافاصله متوجه بهبود ارتباطات چهره به چهره تان با دیگران می شوید.

 

دستان تان را قابل رؤیت نگه دارید.

گاهی اوقات نمی دانیم با دستان مان چه کار کنیم به ویژه اگر آدم عصبی ای باشیم. در نتیجه ممکن است به ناچار دستان مان را در جیب هایمان جمع کنیم یا دست به سینه بایستیم. اینها حرکاتی قابل درک اند اما تصویری تا حدودی منفی را هم از ما به نمایش می گذارند.مهم است که دستان مان را قابل رؤیت نگه داریم تا این طور به نظر نرسد در حال مخفی کردن چیزی هستیم. با زبان بدن بازتر حالت دعوت کننده ای را به نمایش می گذاریم و باعث می شویم دیگران به ما اعتماد کنند. باید از موقعیت هایی که به ما ظاهر دفاعی می دهند (حتی اگر این احساس واقعی مان باشد) دوری کنیم.

 

بی قراری نکنیم و مدام نجنبیم (اما بیش از حد هم خودمان را سفت نکنیم)

برخی از افراد کمی منقبض اند. برخی از افراد هم تقریباً به شکلی غیر طبیعی آرام اند. مشکل این جا است که بقیه ممکن است این رفتارها را با نداشتن صداقت یا همچنین ترس اشتباه بگیرند.دکتر لیلیان گلس، تحلیلگر رفتاری و کارشناس زبان بدن که با اف بی آی نیز کار کرده می گوید باید مراقب افرادی که در نهایت حرکتی نمی کنند هم باشید.گلس می گوید: «این رفتار آنها ممکن است نشانه اولیه جنگی عصبی یا مبارزه جویانه باشد. به خاطر حالتی که بدن به خود می گیرد و خودش را برای رویارویی احتمالی آماده می کند. وقتی صحبت می کنید و در مکالمه ای عادی شرکت می کنید، طبیعی است که بدن تان را با حرکات ظریف، آرام و بیشتر ناخودآگاه تکان می دهید. بنابراین اگر حالتی سفت و سخت و جنون عاری از هر جنبشی را مشاهده می کنید، اغلب علامت هشدار دهنده بزرگی است که نشان می دهد چیزی جور در نمی آید.»اگر بتوانید بین جنبیدن و سفتی و انقباض توازنی ایجاد کنید می توانید در دیگران احساس بهتری ایجاد کنید.

 

صاف بنشینید.

وقتی نوجوانی اخمو و ترشرو بودید والدین تان به طور مداوم یادآوری می کردند حالت تان را تغییر دهید.

آماندا آگوستین کارشناس مشاوره می گوید که اگر در صندلی تان لم بدهید، نشانه بی علاقگی تان به حالت باز و پذیرا بودن یا جدی نگرفتن مصاحبه ای است که در آن شرکت دارید. این رفتار در گرفتن شغل به شما کمکی نمی کند. علاوه بر این، با رخوت نشستن در صندلی هم می تواند نشانه نداشتن اعتماد به نفس باشد.در عوض طوری بنشینید که انگار رشته ای درست از بالای سرتان به سقف بسته شده. صاف نشستن علامت هوش، اعتماد به نفس و قابل اعتماد بودن تلقی می شود.اصلاح حالت خمیده و دولا دولا راه رفتن هم همیشه آسان نیست اما قطعاً ارزش اش را دارد که مدتی طولانی صرف کنید تا این حالت راه رفتن تان را تغییر دهید.

 

راه رفتن هدفمند و پر انرژی

همه با اعتماد به نفس راه نمی روند. بعضی از ما با حالت بی قرار و یا با حالت بی دست و پا راه می رویم.
ممکن است تغییر شیوه راه رفتن مان سخت باشد اما اگر گام هایی در جهت بهبود آن برداریم می توانیم مطمئن شویم دیگران درباره اعتماد به نفس، جذابیت، و قابل اعتماد بودن مان قضاوت غیر منتظره ای نمی کنند.

 

آینه کسی باشید که با شما صحبت می کند

آینه بودن - و یا هماهنگ کردن بدن تان با کسی که با او در حال صحبت اید - مهارت سختی است اما انجام آن تحسین و موافقت را نشان می دهد.انجام ماهرانه این کار سخت است تا این طور به نظر نرسد در حال تقلید از کسی و یا مسخره کردن او هستید اما اگر واقعاً می خواهید احساس خوبی ایجاد کنید قطعاً ترفند خوبی است که می توانید آن را به کار بندید.

 

منبع:

www.businessinsider.com -

 


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
ابولفضل حسینی

چرا مواد مخدر برای نوجوانان خطرناکترند؟

مدتی پیش یک دختر آمریکایی پس از مصرف متامفتامین ناپدید شد. همه فکر می کردند او گم شده و سپس مرده است.

یک ماه بعد این دختر که لیزا تریس نام داشت در جنگل و در فاصله 1.5 کیلومتری از یک بزرگراه پیدا شد در حالی که گل آلود بود و خراش هایی بر بدنش داشت و حدود 18 کیلوگرم از وزنش را از دست داده بود.

نکته جالب این جا است که کارآگاهان پس از گم شدن لیزا از دو مرد به نام های دیویس 31 ساله و رندی اسوالد 36 ساله که این دختر آخرین بار با آنها دیده شده بود بازجویی کردند و این دو نفر گفتند که لیزا را به قتل رسانده اند. آنها یکدیگر را به خاطر قتل لیزا سرزنش می کردند و تقصیر را به گردن یکدیگر می انداختند.

دیویس به پلیس توضیح داده بود که لیزا خودش را از کامیون آنها به بیرون پرت کرده و سعی کرده از یک در فلزی بگذرد. اسوالد هم گفته بود دیده که دیویس به سر این دختر شلیک کرده و او را به داخل یک نهر پرتاب کرده است.

لیزا که با  خوردن انواع توت و قارچ در جنگل جان سالم به در برده بود، چند ماه قبل از ناپدید شدنش مصرف مواد مخدر را آغاز کرده بود. پلیس لیزا را در حالی پیدا کرد که خودش هم نمی دانست کجا است و چرا از آن جا سردر آورده است. لیزا در حالی حدود یک ماه در جنگل بود و آب کثیف می خورد که فقط 1.5 کیلومتر از بزرگراه فاصله داشت.

اسوالد و دیویس هم به شدت تحت تأثیر مواد مخدر زیادی بودند که مصرف کرده بودند و برای همین فکر می کردند دختر را به قتل رسانده اند و قتل او را به گردن یکدیگر می انداختند.

مواد مخدر مواد شیمیایی ای هستند که شکل کار بدن را تغییر می دهند. شاید شنیده باشید که مواد مخدر خوب نیستند. داستان بالا تنها یکی از تأثیرات این مواد را نشان می دهد.

 

 فرق بین دارو، ماده مخدر قانونی، ماده مخدر غیرقانونی

وقتی بیمار می شوید از دارو استفاده می کنید. داروهایی که پزشکان تجویز می کنند و در داروخانه ها به فروش می رسند مخدرهای قانونی هستند. به این معنی که پزشکان اجازه دارند آنها را برای بیمارانشان تجویز کنند و داروخانه ها هم اجازه دارند آنها را بفروشند و افراد هم اجازه دارند آنها را بخرند.

دارویی که پزشک تجویز می کند نوعی مخدر است. اما این که افراد این نوع داروها را به هر طریقی که بخواهند مصرف کنند یا آنها را از افرادی بخرند که به شکل غیرقانونی به فروش شان می پردازند قانونی نیست و برای سلامتی شخص هم خوب نیست.

 

 سیگار و الکل هم مخدرند

سیگار و الکل هم مخدرند. در آمریکا افراد تنها از سن 18 سالگی مجاز به خرید سیگار و از سن 21 سالگی مجاز به خرید الکلند. (چنان که می دانیم در ایران مصرف الکل به طور کلی غیرقانونی است. مترجم) با وجود قانونی بودن استعمال سیگار، مصرف آن برای سلامتی هیچ کس خوب نیست و البته نوشیدن زیاد الکل نیز بسیار مضر است.

 

 مخدرهای غیرقانونی

وقتی افراد درباره مشکل مواد مخدر صحبت می کنند معمولاً منظورشان سوء مصرف مخدرهای قانونی با استفاده از مخدرهای قانونی مثل ماری جوانا، کوکائین، LSD، کریستال مت، اکستازی و هروئین است. (ماری جوانا معمولاً یک مخدر غیر قانونی محسوب می شود ولی در بعضی کشورها پزشکال اجازه دارند آن را برای بزرگسالان دارای بیماری هایی مشخص تجویز کنند)

 

 چرا مخدرهای غیرقانونی خطرناکند؟

مواد مخدر برای هیچ کس خوب نیستند به خصوص برای کودکان یا نوجوانان که بدنشان هنوز در حال رشد است. مواد مخدر می توانند به مغز، قلب و سایر اندام های مهم بدن آسیب برسانند. به عنوان مثال، کوکائین می تواند حمله قلبی - حتی در یک کودک یا نوجوان ایجاد کند.

افراد هنگام استفاده از مواد مخدر کمتر قادرند در فعالیت های مربوط به مدرسه، فعالیت های ورزشی و بقیه فعالیت ها خوب ظاهر شوند. اغلب به وضوح فکر کردن و گرفتن تصمیمات مناسب دشوار می شود. افراد وقتی از مواد مخدر استفاده می کنند ممکن است کارهای بی معنی و خطرناکی انجام دهند که می تواند به خودشان یا افراد دیگر آسیب برساند.

 

 چرا افراد از مواد مخدر استفاده می کنند؟

گاهی اوقات کودکان و نوجوانان از مواد مخدر استفاده می کنند تا با گروه دوستانشان جور شوند. یا ممکن است کنجکاو باشند یا فقط خسته باشند و علاقه ای به فعالیتی که در حال انجام آن هستند نداشته باشند. افراد به دلایل بسیاری ممکن است از مواد مخدر استفاده کنند، اما اغلب به این دلیل است که به فرد کمک می کند برای مدتی از واقعیت فرار کند.

یک ماده مخدر ممکن است - به طور موقت به کسی که غمگین یا ناراحت است، احساس بهتری بدهد یا بتواند مشکلاتش را فراموش کند. اما این فرار تنها تا زمانی ادامه می یابد که اثر ماده مخدر از بین نرفته است.

البته داروها مشکلات را حل نمی کنند و استفاده از مواد مخدر اغلب باعث بروز مشکلات دیگری علاوه بر مشکلاتی که فرد در ابتدا داشته می شود. کسی که از مواد مخدر استفاده می کند ممکن است به آن وابسته شود یا معتاد گردد. این بدان معنی است که بدن فرد به قدری به داشتن این مواد عادت می کند که بدون آن نمی تواند به خوبی عمل کند.

هنگامی که فردی معتاد می شود، برایش خیلی سخت می شود تا مصرف مواد مخدر را متوقف کند. توقف مصرف مواد مخدر می تواند باعث بروز علائمی مانند استفراغ (بالا آوردن)، عرق کردن و لرزش (تکان خوردن) شود. این احساسات مرضی همچنان ادامه پیدا می کند تا بدن فرد دوباره از مواد مخدر آزاد شود.

 

 آیا می توانیم بگوییم فردی از مواد مخدر استفاده می کند؟

وقتی فردی از مواد مخدر استفاده می کند، ممکن است تغییراتی در نحوه رفتارش ایجاد شود. برخی از نشانه ها وجود دارد، اما مهم است به یاد داشته باشید که افسردگی یا مشکل دیگری هم می تواند این تغییرات را ایجاد کند. کسی که از مواد مخدر استفاده می کند ممکن است این علائم را نشان دهد:

 علاقه به مدرسه را از دست بدهد
 دوستانش را تغییر دهد (به دنبال بچه هایی برود که از مواد مخدر استفاده می کنند)
 در تمام مدت، عبوس، اخمو، منفی، تحریک پذیر یا نگران باشد
 بخواهد مدت زیادی تنها گذاشته شود 
 در تمرکز مشکل دارد
 خواب زیاد داشته باشد (شاید حتی در کلاس)
 در نزاع ها درگیر شود
 چشم قرمز یا پف کرده داشته باشد
 از دست دادن وزن یا افزایش وزن
 سرفه خیلی زیاد
 در تمام مدت آب ریزش بینی داشته باشد

 

 چطوری می توانید کمک کنید؟

اگر فکر می کنید کسی مواد مخدر استعمال می کند، بهترین کاری که می توانید انجام دهید این است که به یک فرد بالغ که به او اعتماد دارید بگویید. این فرد می تواند یکی از والدین، بستگان دیگر، معلم، مربی یا مشاور مدرسه باشد. برای جلوگیری از استعمال مواد مخدر، ممکن است فرد به کمک یک فرد حرفه ای نیاز داشته باشد. یک بزرگسال می تواند برای متوقف کردن استفاده از مواد مخدر کمک کند.

راه دیگر این است که خود کودک و نوجوان تصمیم بگیرد به هیچ وجه از مواد مخدر استفاده نکند یا آن را امتحان نکند. کار خوبی که دوستان می توانند انجام دهند این است که کنار یکدیگر باشند.

یک گام مهم برای جلوگیری از روی آوردن کودکان و نوجوانان به مواد مخدر این است که بفهمند مواد مخدر چقدر خطرناکند.

 

 معنی برخی از اصطلاحات

 اعتیاد: کسی اعتیاد دارد که تمام وقت به یک ماده مخدر وابستگی و اشتیاق داشته باشد.

 دپرستانت (depressants): داروی ضد افسردگی و مخدری است که واکنش های فرد را کند می کند. پزشکان این دارو را تجویز می کنند تا به افراد کمک کنند کمتر عصبانی، مضطرب و یا دارای تنش باشند. دپرستانت هاعضلات را آرام می کنند و باعث می شوند افراد احساس خواب آلودگی کنند، کمتر استرس داشته باشند یا این حالت را داشته باشند که گویی سرشان پر شده است.

بعضی از افراد ممکن است از این داروها به طور غیرقانونی استفاده کنند تا به سرعت واکنش های مغزشان را کند کنند و کمک کند به خواب بروند - به ویژه پس از استفاده از انواع مختلف محرک ها.

 هالوکینوگن: یک هالوکینوگن ماده مخدری از قبیلLSD  است که باعث تغییر حالت فرد می شود و موجب می گردد چیزهایی را ببیند که واقعاً وجود ندارند یا افکار عجیب و غریب به سراغش بیاید.

 اوج: اوج احساسی است که مصرف کنندگان مواد مخدر می خواهند به آن برسند. انواع مختلفی از اوج وجود دارد، از جمله احساس خوشحالی زیاد یا احساس این که توانایی های خاصی دارند، مانند توانایی پرواز و یا دیدن آینده.

 استنشاقی ها: یک استنشاقی بو می شود تا احساس سریعی از هجوم فوری ایجاد کند. استنشاقی ها یک احساس سریع مستی ایجاد می کنند که خواب آلودگی، تزلزل، سرگیجه و پریشانی به وجود می آورند.

 مواد روانگردان: یک ماده روانگردان حواس بدن را کند می کند (فرد کمتر آگاه و هوشیار است و احساس بی خیالی دارد) و درد را تسکین می دهد. روانگردان ها می توانند باعث شوند فرد بخوابد، به بی حسی و بهت سقوط کند، تشنج پیدا کند و حتی به کما برود.

بعضی از روانگردان ها مانند کدئین قانونی هستند اگر به وسیله پزشکال برای درمان درد تجویز شوند. هروئین یک ماده مخدر غیرقانونی است زیرا دارای عوارض جانبی خطرناک است و بسیار اعتیاد آور است.

 محرک: یک محرک سرعت فعالیت مغز و بدن را بالا می برد. محرک ها، مانند متامفتامین و کوکائین، اثری متفاوت با دپرسانت ها دارند. به طور معمول، محرک ها باعث می شوند فرد احساسات و انرژی زیاد را تجربه کند. هنگامی که اثرات محرک از بین می رود فرد احساس خستگی یا بیماری می کند.

 منبع:

 www.020.ir


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
ابولفضل حسینی

آیا من سلامت روان دارم؟

سلامت روان، حالت روانی ما را توصیف می کند -این که احساسات ما چگونه است و چه قدر می توانیم روز به روز با زندگی مان کنار بیاییم. سلامت روان ما می تواند روز به روز، ماه به ماه و یا سال به سال تغییر کند.

اگر شما سلامت روان خوبی داشته باشید قادرید:

 احساس اعتماد به نفس نسبی داشته باشید -برای خودتان ارزش قایل باشید، خودتان را قبول داشته باشید و درباره خودتان با استانداردهای واقع بینانه و معقول قضاوت کنید.

 طیفی از احساسات داشته باشید و این احساسات را ابراز کنید.

 نسبت به جهان اطرافتان احساس تعهد کنید و با آن مشغول باشید -شما می توانید روابط مثبتی با افراد دیگر ایجاد کنید و این روابط را حفظ کنید و احساس کنید می توانید به جامعه ای که در آن زندگی می کنید کمک کنید.

 زندگی و کار مولد داشته باشید.

 با استرس های روزانه زندگی مقابله کنید و عدم قطعیت ها و زمان های تغییرات را مدیریت کنید.

برای همه ما مواقعی پیش می آید که سلامت روان کمی داریمهنگامی که احساس غم یا استرس می کنیم و مقابله با آنها را سخت می یابیم. به عنوان مثال، مواقعی  بابت «از دست دادن ها» رنج می کشیم: تجربه تنها شدن و یا داشتن مشکل در روابط از آن جمله است. یا در مورد کار و یا پول نگرانیم. گاهی اوقات هم بدون دلیل روشنی از ضعف سلامت روان رنج می بریم.

اما برخی از عوامل وجود دارند که می توانند باعث شوند فرد مقابل تجربه دوره های سلامت روان ضعیف، آسیب پذیرتر باشد.

 

به عنوان نمونه اگر فرد این تجربیات را از سر گذرانده باشد، آسیب پذیرتر می شود:

 مورد سوء استفاده واقع شدن در دوران کودکی، تروما، مورد خشونت و یا بی توجهی قرار گرفتن

 انزوای اجتماعی، تنهایی یا تبعیض

 بی خانمانی و یا سرپناه پستی داشتن

 شرایط بیماری فیزیکی طولانی مدت

 نقطه ضعف از لحاظ اجتماعی، فقرو یا بدهی

 بیکاری

 مراقبت از یکی از اعضای خانواده یا دوستان

 ترومای عمیق هنگام بزرگسالی، از جمله جنگیدن در ارتش، تصادف جدی کردن و یاقربانی یک جرم خشونت بار شدن

 

مشکلات سلامت روحی و روانی

اگر مدتی طولانی است که سلامت روان پایینی را تجربه می کنید بیشتر احتمال دارد برایتان مشکل سلامت روان ایجاد شود.

اگر در حال حاضر یک مشکل سلامت روان، به عنوان مثال افسردگی یا اضطراب دارید، بیشتر احتمال دارد در مقایسه با کسی که این مشکل را ندارد دوره های سلامت روان کمتری را تجربه کنید. با این حال، باز هم می توانید از دوره های سلامت خوبی برخوردار شوید. تا جایی که قادر باشید وضعیتتان و زندگی تان را مدیریت کنید بدون این که مشکلتان برایتان تبدیل به ناخوشی شود.

 

منبع: www.mind.org.uk


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
ابولفضل حسینی

چگونه با غریبه ها صحبت کنیم؟

چگونه با غریبه ها صحبت کنیم؟

برای بسیاری از ما تصور قدم گذاشتن در یک اتاق پر از افراد غریبه دلهره آور است. در این شرایط به جای فکر کردن درباره این که امشب باید با چه کسی صحبت کنم به خودتان بگویید: برایم جالب است که امشب با افراد جدیدی دیدار می کنم.

یک نکته را به خاطر داشته باشید: زیر یک سقف بودن خودش مقدمه آشنا شدن است چون اگر در یک مکان هستید، پس نقطه مشترکی دارید. همین طور به یاد داشته باشید که بیشتر افراد از با هم بودن در یک اتاق احساس راحت بودن نمی کنند. با آگاهی از این موضوع باید فکر کنید چه کارهایی می توانم انجام دهم تا افراد دیگر با من احساس راحتی داشته باشند؟ این نه فقط یک استراتژی بزرگ برای معاشرت است - بلکه به نوعی محبت هم هست.

می توانید داستان هایی را از دیگران قرض بگیرید. به عنوان مثال شما ماکروویو ندارید اما شخص دیگری می خواهد درباره ماکروویو صحبت کند. می توانید درباره تجربیاتی که دوست تان از کار با مایکروویو با شما در میان گذاشته با او صحبت کنید. لازم نیست وانمود کنید این داستان شما است و می تواند بگویید دوستی دارید که ماکروویو دارد. این کار در برقراری ارتباط به ما کمک می کند.

پرسشی که اغلب افراد می پرسند این است که «چگونه می توانم از یک مکالمه خارج شوم؟» این پرسش خوبی است چراکه شما لازم نیست تمام شب را انحصاراً به یک نفر اختصاص دهید. برای این کار حرف خودتان را قطع کنید نه حرف طرف مقابل را. بگویید از حرف زدن با شما درباره موضوع .... لذت بردم. به این ترتیب نشان می دهید که به آن چه طرف یا طرف های مقابل تان گفته اند گوش داده اید. بعد هم پشت تان را به آنها نکنید- چون این کار خیلی ناگهانی است. در عوض، یک چهارم طول اتاق را راه بروید تا به سوی گروه دیگری بروید و یا بهتر است به سوی کسی بروید که تنها ایستاده.

چند نکته

 از افراد بپرسید میزبان را از کجا می شناسند، یا چگونه شده که در آنجا هستند و یا درباره غذا چه فکر می کنند (فقط با کسی که دوست دارد درباره غذا صحبت کند).

 مراقب حرف هایی که قاتل مکالمه اند باشید. اگر کسی می گوید 1 کیلو وزن کم کرده شما نگویید من چطور 3 کیلو وزن کم کرده ام.

 داستان قرض بگیرید. اگر فرزندی ندارید اما با کسانی که به تازگی پدر و مادر شده اند صحبت می کنید حکایتی درباره دوست تان که فرزندی دارد تعریف کنید.

 

منبع:

www.theguardian.com


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
ابولفضل حسینی

۶ روش کاهش نگرانی و اضطراب که واقعا موثر است

 

کاهش نگرانی همیشه هم در زندگی لازم نیست. مثلا هنگامی که نگرانی شما را تحریک می‌کند تا دست به کاری بزنید و مشکلی را حل کنید و کار مفیدی انجام دهید، نه تنها بد نیست بلکه می‌تواند مفید باشد. اما در صورتیکه شما به طور دایمی گرفتار “چه میشد اگرها” و بدترین داستان‌پردازی‌ها شوید، نگرانی خود به مشکلی تبدیل می‌شود. تردیدها و ترس‌های بی‌وقفه می‌توانند فلج‌کننده باشند. آن‌ها می‌توانند انرژی عاطفی شما را از بین برده، سطح اضطراب را در شما افزایش دهند و به زندگی روزانه شما راه پیدا کنند.

 شما می‌توانید به مغز خود یاد بدهید که آرام بماند و از منظری متعادل‌تر و با ترس کمتر به زندگی نگاه کند. و در این مقاله ما ۶ روش کاهش نگرانی و اضطراب که واقعا موثر هستند را برای شما می گوییم.

چرا متوقف کردن احساس نگرانی کار دشواری است؟

هیچ‌کس تجربه احساس حاصل از نگرانی را دوست ندارد پس چرا متوقف کردن آن کار سختی است؟ پاسخ این سوال به باورهای منفی و مثبتی مربوط می‌شود که ما در رابطه با نگرانی در خود پرورش داده‌ایم.

در بعد باورهای منفی شاید شما باور داشته باشید که نگرانی مداوم و همیشگی کاملا به شکل غیرقابل کنترل افزایش پیدا می‌کند، شما را دیوانه می‌کند یا به سلامتی شما صدمه می‌زند. دربعد باورهای مثبت، شما معتقدید که نگرانی به شا کمک می‌کند تا از چیزهای بد دوری کنید، خود را برای بدترین حالت آماده کنید یا به راه‌حل‌هایی دست پیدا کنید. حتی ممکن است باور داشته باشید که نگرانی نشان‌دهند این است که شما فردی متوجه، بادقت و وظیفه‌شناس هستید.

باورهای منفی یا نگران بودن در مورد مسئله‌ی نگرانی به اضطراب شما افزوده و موجب تداوم آن می‌شود( درست به همین شکل زمانیکه می‌خواهید بخوابید و نگران هستید که چرا خوابتان نمی‌برد همین نگرانی است که شما را بیدار نگه می‌دارد. از طرف دیگر، آسیب باورهای مثبت درمورد نگرانی حتی می‌تواند بیشتر هم باشد. اگر شما باور داشته باشید که الگوی نگرانی شما از شما محافظت می‌کند پس شکستن این الگو در شما کار آسانی نخواهد بود.

برای کاهش نگرانی و اضطراب باید این باور که می‌‌گوید نگرانی شما برایتان نتیجه مثبتی خواهد داشت را رها کنید. ابتدا باید درک کنید که نگرانی یک مسئله و مشکل است و نه راه‌حل و پس از آن کنترل ذهن نگران خود را دوباره در دست خواهید گرفت.

چرا به نگرانی‌های خود ادامه می‌دهید؟

شما در مورد نگرانی‌های خود چندین احساس بهم آمیخته دارید. از یک طرف، نگرانی‌های شما آزارتان می-دهد- نمی‌توانید بخوابید و نمی‌توانید این افکار بدبینانه را از سر خود بیرون کنید. اما یک چیزی هست که باعث می‌شود این نگرانی‌ها برایتان معنادار شده و ادامه پیدا کند. برای مثال شما فکر می‌کنید که:

شاید یک راه‌حلی پیدا کنم.
نمی‌خواهم چیزی را نادیده بگیرم.
اگر کمی بیشتر فکر کنم شاید بتوانم آن را بفهمم.
نمی‌خواهم غافلگیر بشوم.
من احساس مسئولیت می‌کنم.

اگر انتخاب کنید که نگرانی‌های خود را کنار بگذارید باید بدانید که تجربه‌های سختی پیش رو خواهید داشت زیرا تاکنون نگرانی‌های شما به شکلی به نفع شما کار می‌کرده‌اند.

روش ۱ کاهش نگرانی و اضطراب:

زمان مخصوص نگرانی برای خود مشخص کنید.

وقتی اضطراب و نگرانی بر افکار شما مسلط باشد، مفید و موثر بودن در زندگی روزانه کار بسیار سختی خواهد بود. اما چه باید کرد؟

به خودتان بگویید که کاهش نگرانی حداقل برای بلند مدت- موثر نخواهد بود. ممکن است بتوانید خودتان را بصورت لحظه‌ای سرگرم کرده یا نگرانی را فراموش کنید اما نمی‌توانید افکار نگران‌کننده را از خودتان دور کنید. در حقیقت، با این کار نگرانی‌های شما قوی‌تر و ماندگارتر می‌شوند.

می‌توانید این روش را امتحان کنید. چشمانتان را ببندید و یک فیل صورتی را مجسم کنید. وقتی که توانستید آن را در ذهن خود ببینید فکر کردن به آن را متوقف کنید. هرکاری که بخواهید می‌توانید انجام -دهید فقط برای ۶۰ ثانیه بعد به فیل‌های صورتی فکر نکنید.

چطور بود؟ آیا افکار مربوط به فیل صورتی در مغز شما بیشتر و بیشتر نشد؟

چرا تلاش برای متوقف کردن افکار نگران‌کننده موثر نخواهد بود؟

متوقف کردن افکار منفی نتیجه معکوس می‌دهد زیرا شما نیرویی وارد می‌کند تا به همان فکری که قصد دور شدن از آن دارید توجه بیشتری نشان بدهید. باین ترتیب شما همیشه باید شاهد و متوجه آن فکر باشید و این توجه و مشاهده است که به آن شدت بیشتری می‌دهد.چنین چیزی به معنای آن نیست که هیچ راهی برای کاهش نگرانی وجود ندارد بلکه فقط باید روشتان را تغییر دهید و همینجاست که روش به‌ تاخیر انداختن نگرانی‌ها مفهوم پیدا می‌کند. بجای اینکه یک فکر نگران‌کننده را متوقف کنید یا از شر آن خلاص شوید، آن را کنار گذاشته و بعدا به آن رسیدگی کنید.

یاد بگیرید که نگرانی‌هایتان را به تعویق بیندازید:

۱. برای کاهش نگرانی زمان مخصوص نگرانی برای خود مشخص کنید:

زمان و مکان مناسبی را برای نگرانی خود انتخاب کنید که هرروز همانجا و همان ساعت به نگرانی‌هایتان بپردازید( برای مثال در اتاق نشیمن از ساعت۵ تا ۵.۲۰ بعدازظهر). زمان را بگونه‌ای انتخاب کنید که قبل از خواب نباشد و شما را قبل از خواب مضطرب نکند. درطول زمان مخصوص نگرانی شما آزاد هستید که درمورد هرچیزی که در ذهنتان است نگران شوید و بقیه ساعات روز زمان بدون نگرانی شما خواهد بود.

۲. برای کاهش نگرانی نگرانی خود را به تعویق بیندازید:

درصورتیکه درطول روز یک نگرانی یا فکر مضطرب‌کننده در سر شما وارد شد آن را بطور خلاصه جایی یادداشت کنید و سپس به دیگر کارهایتان برسید. به خودتان یادآوری کنید که شما بعدا زمان کافی برای فکر کردن به آن خواهید داشت پس نیازی نیست که الان به آن فکر کنید.

۳. لیست نگرانی‌های خود را در زمان مخصوص نگرانی مرور کنید:

اگر افکاری که شما نوشته‌اید همچنان شما را آزار می‌دهند به خودتان اجازه دهید که نگرانی در مورد آن‌ها را تجربه کنید اما فقط در بازه زمانی که برای نگرانی‌هایتان مشخص کرده‌اید. اگر این افکار دیگر برای شما مهم نیستند، زمان نگرانی خود را کوتاهتر کرده و از بقیه روز خود لذت ببرید.

به تعویق انداختن نگرانی از آن جهت موثر است که الگوی زندگی کردن با نگرانی را خواهد شکست. وقتی شما کارهای دیگری دارید که باید انجام بدهید باید بدانید که نباید تلاش کنید تا افکار نگران‌کننده خود را هم سرکوب یا قضاوت کنید. تنها کافی است که آن‌ها را به زمان دیگری موکول کنید. همینطور که توانایی به تاخیر انداختن افکار مضطرب‌کننده را در خود تقویت می‌کنید خواهید دید که کنترلی بیش از آنچه متصور می‌شوید بر آن‌ها خواهید داشت.

روش ۲ کاهش نگرانی و اضطراب:

از خودتان بپرسید که آیا این مسئله قابل حل است؟

تحقیقات نشان می‌دهند که هنگامی که شما نگران هستید بطور موقتی اضطراب و دلواپسی کمتری را تجربه می‌کنید. مرور کردن یک مسئله بطور مداوم در ذهنتان شما را از عواطف تان دور کرده و باعث می‌شود که احساس کنید کاری را انجام داده‌اید. اما نگرانی و حل مسئله دو چیز کاملا متفاوت هستند.

حل مسئله عبارت است از: ارزیابی یک موقعیت، پیدا کردن گام‌هایی مشخص برای مدیریت آن و اجرا کردن برنامه‌ریزی انجام شده. از طرف دیگر، نگرانی به‌ندرت راه‌حلی را برای شما به همراه خواهد داشت. مهم نیست که چه مقدار زمان صرف نگران بودن و تجربه احساس نگرانی خود می‌کنید. در چنین حالتی اگر آن‌ها واقعا رخ بدهند شما برای مدیریت کردن آن‌ها هرگز آمادگی نخواهید داشت.

تفاوت نگرانی‌های قابل‌حل و غیرقابل‌حل

اگر یک نگرانی در ذهن شما به‌وجود می‌آید فورا از خودتان بپرسید که آیا این مسئله چیزی هست که شما بتوانید آن را واقعا حل کنید. سوالات زیر می‌توانند به شما کمک کنند:

آیا این مسئله چیزی است که شما درحال‌حاضر با آن روبه‌رو هستید یا فقط یک نگرانی خیالی است؟
اگر این مسئله فقط یک نگرانی خیالی است چقدر احتمال وقوع دارد؟ آیا نگرانی شما واقعی است؟
آیا شما می‌توانید کاری درمورد این مسئله انجام دهید یا خودتان را برای آن آماده کنید یا این مسئله از کنترل شما خارج است؟

نگرانی‌های سودمند و قابل‌حل آن‌هایی هستندکه می‌توانید فورا درمورد آن‌ها کاری انجام دهید.

برای مثال، اگر نگران صورت‌حساب‌های خود هستید، می‌توانید با فرد موردنظر تماس بگیرید و از او درمورد سایر روش‌های پرداخت تحقیق کنید. نگرانی‌های بی‌حاصل و غیرقابل‌حل آنهایی هستند که هیچ اقدامی مناسب آن‌ها وجود ندارد: ” چه می‌شود اگر من روزی به سرطان مبتلا شوم؟” یا ” چه می‌شود اگر بچه‌های من تصادف کنند؟

اگر نگرانی شما قابل حل است پس فکر کردن و نشخوار فکری را آغاز کنید.

لیستی از تمامی راه‌حل-های احتمالی که به فکرتان می‌رسد تهیه کنید. سعی نکنید که شدیدا به دنبال پیداکردن راه‌حل کامل باشید. روی چیزهایی تمرکز کنید که توان تغییر آن‌ها را دارید نه شرایط یا واقعیت‌هایی که فراتر از کنترل شماست. پس از بررسی گزینه‌های موجود، برنامه‌ای عملی طراحی کنید. طبق برنامه‌ریزی خود کاری را برای حل مسئله موجود آغاز کنید و خواهید دید که احساس نگرانی کمتری را تجربه می‌کنید.

مدیریت نگرانی‌های غیرقابل‌حل و سپس کاهش نگرانی

اگر نگرانی‌های شما قابل حل نباشد چه باید کرد؟ اگر شما فردی باشید که شدیدا احساس نگرانی را تجربه می‌کند شاید اکثریت قابل‌توجهی از افکار نگران‌کننده شما در این گروه قرار از نگرانی‌ها قرار بگیرد. در چنین مواردی لازم است که عواطف خود را تنظیم کنید.

همانطور که قبلا گفته شد، نگرانی به شما کمک می‌کند تا مانع از عواطف ناخوشایند شوید. نگرانی شما را تمام مدت در ذهنتان نگه می‌دارد. بجای اینکه به خود اجازه دهید تا عواطف اصلی‌تان را تجربه کنید تمام مدت به این فکر می‌کنید که این مسئله را چگونه حل کنید. اما شما نمی‌توانید از عواطفتان فرار کنید. زمانیکه نگران هستید، احساسات شما بطور موقتی سرکوب می‌شوند اما به محض نگران بودن را متوقف می-کنی، آن‌ها ظاهر می‌شوند و پس از آن شما نگران احساسات خود خواهید بود: ” من چه مشکلی دارم؟ من نباید این احساس را تجربه کنم! ”

تنها راه رهایی از این دور باطل عبارت است از فراگیری مهارت درآغوش گرفتن احساسات. باورهای منفی شما در مورد عواطف و احساساتتان ممکن است در ابتدا این کار را برای شما ترسناک کند. بعنوان مثال، شاید باور داشته باشید که شما همیشه باید منطقی و تحت کنترل رفتار کنید و احساسات شما همیشه باید توجیه و معنی داشته باشد یا اینکه برخی از احساسات مثل ترس یا خشم را نباید تجربه کنید.

حقیقت این است که عواطف هم مثل زندگی بدون هیچ نظم وترتیبی هستند. عواطف ما همیشه توجیه و معنایی ندارند وهمیشه هم خوشایند نیستند. اما مادامیکه شما عواطف خود را بعنوان بخشی از یک انسان می‌پذیرید قادر خواهید بود که بدون آنکه در آن‌ها غرق شوید آن‌ها را تجربه کنید و یاد بگیرید که چطور از آن‌ها به نفع خودتان استفاده کنید. راه‌حل‌های زیر به شما کمک خواهند کرد تا تعادل بهتری بین عواطف و فکرتان برقرار کنید.

روش ۳ کاهش نگرانی و اضطراب:

عدم قطعیت را بپذیرید

ناتوانی در تحمل و پذیرش عدم قطعیت نقش بزرگی در نگرانی و اضطراب دارد. نگرانی‌های شدید نمی‌توانند دربرابر شک یا غیرقابل‌پیش‌بینی بودن پذیرا باشند. این نگرانی‌ها باید با قاطعیت ۱۰۰% بدانند که چه اتفاقی پیش‌رو خواهد بود. نگران بودن روشی برای پیش‌بینی اتفاقات آینده است. شیوه‌ای است برای جلوگیری از شگفتی‌های طاقت‌فرسا و کنترل نتیجه. مشکل اینجاست که این روش کارساز نخواهد بود.

با فکر کردن به اینکه همه اتفاقات در این جهان نادرست و اشتباه خواهد بود دیگر نمی‌توان زندگی را قابل پیش‌بینی دانست. ممکن است زمانیکه احساس نگرانی را تجربه می‌کنید در حالتی امن‌تر باقی بمانید اما این فقط یک توهم و خیال است. متمرکز شدن بر بدترین حالت ماجرا مانع از رخ دادن اتفاقات بد نخواهد شد. این کار تنها مانع از لذت بردن شما از چیزهای خوبی می‌شود که درحال‌حاضر دراختیار دارید. پس اگر می‌خواهید نگرانی خود را متوقف کنید با توجه کردن بر نیاز خود به قطعیت و پاسخ‌های فوری شروع کنید.

پذیرفتن عدم‌قطعیت: راه‌حل کاهش نگرانی و اضطراب

برای درک مشکلات ناشی از امتناع در پذیرش عدم‌قطعیت، ۴ سوال زیر را از خود بپرسید و پاسخ‌های آن را بنویسید:

آیا اصلا امکان دارد که درمورد همه چیز در زندگی مطمئن باشیم؟
مزایا و معایب نیاز به قطعیت چیست؟ یا بعبارت دیگر نیاز به قطعیت در زندگی چطور می‌تواند مفید یا غیرمفید باشد؟
آیا شما فقط به این دلیل که هیچ چیز قطعی وجود ندارد تمایل دارید اتفاقات بد را پیش‌بینی کنید؟ آیا این کاری قابل‌قبول و منطقی است؟ پس احتمال وقوع نتایج مثبت یا خنثی چه می‌شود؟
آیا این امکان وجود دارد که با این احتمال کوچک که ممکن است چیزی منفی رخ بدهد- حتی اگر احتمال وقوع آن خیلی پایین باشد- بتوان زندگی کرد؟

روش ۴ کاهش نگرانی و اضطراب:

به چالش کشیدن افکار مضطرب‌کننده

اگر شما از اضطراب و نگرانی‌های شدید رنج می‌برید این احتمال هم وجود دارد که به دنیا اینگونه نگاه می-کنید که خطرناک‌تر از آنچیزی است که واقعا بنظر می‌رسد. برای مثال، ممکن است در احتمال وقوع چیزهای بد اغراق کنید، فورا بدترین حالت ماجرا را برای خودتان تصور کنید یا هر فکر منفی را مسلم و حقیقی بدانید. حتی ممکن است توانایی خود در مدیریت مشکلات زندگی‌تان را نادیده گرفته و تصور کنید که با ظهور نخستین نشانه از مشکلات شما هم زمین خواهید خورد. این نگرش‌های غیرعقلانی و بدبینانه تحریف‌های شناختی نامیده می‌شوند.

اگرچه تحریف‌های شناختی مبتنی بر واقعیت نیستند اما رها کردن آن‌ها هم کار آسانی نیست.

این نگرش‌ها اغلب بخشی از یک الگوی فکری طولانی مدت در مسیر زندگی فرد هستند که کاملا بصورت اتوماتیک عمل کرده و حتی شما از آن آگاهی ندارید. به منظور شکستن این الگوهای فکری مخرب و غلط و متوقف ساختن نگرانی و اضطرابی که با خود همراه دارند باید مغز خود را دوباره آموزش دهید.

ابتدا آن افکاری که موجب ترستان می‌شود را شناسایی کنید و تا جاییکه می‌توانید به بررسی جزییات هرچیزی بپردازید که شما را می‌ترساند یا نگران می‌کند. سپس بجای آنکه افکار خود را حقیقت مسلم بدانید به آن‌ها مثل فرضیه‌هایی نگاه کنید که در حال تست کردن آن‌ها هستید. با بررسی کردن و به چالش کشیدن نگرانی‌ها و ترس‌های خود می‌توانید دیدگاه متعادل‌تری در خود پرورش دهید.

افکار نگران‌کننده را مورد سوال قرار دهید و نگرانی‌هایتان را متوقف کنید

چه شاهدی بر درستی یا نادرستی فکر خود دارید؟
آیا راهی واقعی‌تر و مثبت‌تر برای نگاه کردن به این موقعیت وجود دارد؟
چقدر احتمال دارد آنچه که من از آن ترسیده‌ام در واقعیت رخ بدهد؟ اگر این احتمال پایین باشد نتایج احتمالی آن چه خواهد بود؟
آیا این فکر مفید و موثر است؟ نگرانی در مورد این فکر چگونه به من کمک خواهد کرد و چگونه به من آسیب خواهد زد؟
اگر دوست من این نگرانی را داشت من به او چه می‌گفتم؟

تحریفات شناختی که به نگرانی، اضطراب و استرس شما اضافه می‌کند:

طرز فکر همه یا هیچ:

نگاه کردن به همه چیز به شکل سیاه و سفید بدون درنظرگرفتن رنگ خاکستری.” اگر همه چیز کامل نباشد، من شکست می‌خورم”.

مغالطه ( تعمیم شتابزده):

یک حادثه منفی را بعنوان بخشی از یک الگوی مداوم و همیشگی می‌دانید. “من در این شغل استخدام نشدم پس من هیچ وقت کار پیدا نمی‌کنم”.

فیلتر ذهنی:

در منفی نگری اغراق یا زیاده روی می‌کنید و مثبت نگری را به حداقل می‌رسانید. فقط به یک اتفاق بدی که رخ داده است دقت می‌کنید و همه اتفاقات خوب را نادیده می‌گیرید.

بی توجهی به مثبت ها:

دلایلی را برای در نظر نگرفتن نکات مثبت پیدا می‌کنید.” من ارائه خوبی داشتم اما بدشانسی آوردم”.

پرش به نتیجه گیری( نتیجه گیری عجولانه):

ارائه تفاسیر منفی بدون مدرک واقعی طوریکه گویا شما می-توانید ذهن افراد را بخوانید یا پیشگو هستید: ” من میدانم که او از من بدش می‌آید” یا ” می‌دانم که اتفاق بدی خواهد افتاد”.

منتظر فاجعه بودن:

انتظار دارید که بدترین شکل ماجرا اتفاق بیفتد.” خلبان گفت که به مشکلی برخوردیم پس حتما هواپیما سقوط خواهد کرد”.

استدلال احساسی- هیجانی:

باور دارید که آنچیزی که احساس می‌کنید انعکاس واقعیت است. “من الان می-ترسم پس حتما در معرض یک خطر جدی هستم”.

بایدها ونبایدها:

لیستی از بایدها و نبایدها برای خود تهیه کرده‌اید و اگر یکی از آن‌ها را نقض کنید خودتان را سرزنش خواهید کرد.

برچسب‌ها:

به خودتان براساس اشتباهات و کاستی‌هایی که در ذهن دارید برچسب می‌زنید: ” من بدبختم؛ من احمقم؛ من بازنده م”.

شخصی‌سازی:

مسئولیت چیزهایی را برعهده می‌گیرید که خارج از کنترل شما بوده است.” من مقصر تصادف پسرم هستم. من باید به او هشدار می‌دادم که در هوای بارانی با دقت رانندگی کند”.

روش ۵ کاهش نگرانی و اضطراب:

مراقب باشید که دیگران چگونه شما را تحت تاثیر قرار می‌دهند

آگاه باشید یا نباشید، کیفیت احساس شما تحت تاثیر افرادی است که با آن‌ها در ارتباط هستید. مطالعات نشان می‌دهند که عواطف و احساسات مسری هستند. ما احساسات مان را به‌سرعت از دیگران می‌گیریم حتی از غریبه‌ای که با او یک کلمه هم گفت‌وگو نکرده‌ایم( برای مثال، زن هراسانی که کنار شما در هواپیما نشسته است یا مرد مشتاق ایستاده در صف پرداخت). افرادی که زمان زیادی را با آن‌ها می‌گذرانید تاثیر بیشتری بر وضعیت ذهنی شما خواهند داشت.

نگرانی‌های خود را یادداشت کنید:

شاید آگاه نباشید که افراد یا موقعیت‌ها چطور شما را تحت تاثیر قرار می‌دهند. شاید این یک الگوی خانوادگی در خانواده شما بوده است یا مدت‌های طولانی است که گرفتار استرس هستید و دیگر برای شما عادی شده است. سعی کنید که نگرانی‌های خود را به مدت یک هفته یا بیشتر یادداشت کنید. هرلحظه که احساس نگرانی را تجربه کردید، فکری که در ذهنتان دارید و آنچیزی که باعث جرقه زدن آن فکر شده است را یادداشت کنید. در طول زمان الگوها را مشاهده خواهید کرد.

با افرادی که شما را مضطرب می‌کنند زمان کمتری صرف کنید:

آیا کسی در زندگی شما وجود دارد که سطح انرژی شما را پایین می‌آورد یا همیشه بگونه‌ای رفتار می‌کند که احساس استرس و نگرانی را تجربه می-کنید؟ به زمان‌هایی که در گذشته با آن فرد سپری کرده‌اید. زمانی که با او میگذرانید را کاهش دهید یا مرزهای سالم‌تری برای رابطه تان تعریف کنید. برای مثال، اگر می‌دانید که صحبت کردن درمورد برخی چیزها با آن فرد شما را نگران می‌کند، می‌توانید آن‌ها را بعنوان موضوعاتی مشخص کنید که هرگز درموردشان با یکدیگر صحبت نکنید.

حریم شخصی خود را بادقت انتخاب کنید:

بدانید که با چه کسی درمورد مسائل نگران‌کننده خود صحبت می‌کنید. برخی افراد به شما در به‌دست آوردن دیدگاه کمک می‌کنند در حالیکه برخی دیگر بر نگرانی‌ها، تردیدها و ترس‌های شما اضافه می‌کنند.

روش ۶ کاهش نگرانی و اضطراب:

خودآگاهی را تمرین کنید.

احساس نگرانی معمولا بر آینده متمرکز می‌شود: بر چیزی که ممکن است اتفاق بیفتد و کاری که شما در رابطه با آن انجام خواهید داد. روش چند صد ساله خودآگاهی می‌تواند به شما کمک کند تا با آوردن توجه خود به زمان حال از شر نگرانی‌هایتان رها شوید. این روش- در مقایسه با تکنیک‌های قدیمی مبارزه با افکار نگران‌کننده یا به تعویق انداختن آن‌ها تا زمان مخصوص نگرانی- مبتنی بر مشاهده نگرانی‌ها و رها کردن آن-هاست. این دو به شما کمک می‌کنند تا بفهمید که شیوه فکرکردن شما کجا برای شما مشکل‌ساز شده و درعین حال کمک می‌کنند تا با عواطف و احساسات خود ارتباط برقرار کنید.

افکار و احساسات نگران‌کننده خود را مشاهده کرده و بپذیرید:

سعی نکنید که مثل همیشه افکار و احساسات ناخوشایند خود را نادیده گرفته، با آن‌ها بجنگید یا آن‌ها را تحت کنترل درآورید. درعوض، آن‌ها را از یک زاویه بیرونی بدون واکنش نشان دادن یا قضاوت کردن نگاه کنید.

بگذارید نگرانی‌هایتان بروند:

توجه داشته باشید که وقتی تلاشی برای کنترل بالا آمدن افکار نگران‌کننده نمی‌کنید، آن‌ها نیز خیلی زود همچون ابرهایی که در آسمان در حرکت هستند میگذرند و می‌روند. فقط هنگامیکه به نگرانی‌های خود می‌پردازید در آن‌ها غرق می‌شوید.

بر زمان حال متمرکز باقی بمانید:

به احساسات فیزیکی بدن خود، آهنگ نفس کشیدن خود، عواطف همیشه متغیر خود و افکاری که از ذهنتان می‌گذرند توجه کنید. اگر دیدید که به یکی از فکرهایتان چسبیده-اید، توجه خود را به زمان حال برگردانید.

استفاده از مدیتیشن خودآگاهی برای متمرکز ماندن در زمان حال مفهومی ساده به‌نظر می‌رسد اما نتیجه گرفتن از آن نیازمند تمرین است. ابتدا شاید ببینید که ذهن شما پیرامون نگرانی‌هایتان پرسه می‌زند. سعی کنید ناامید نشوید. هربار که تمرکز خود را به زمان حال برگردانید درواقع درحال تقویت یک الگوی ذهنی جدید هستید که شما را از چرخه منفی نگرانی‌هایتان نجات خواهد داد.

 

منبع: سایت کسب و کار بازده

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
ابولفضل حسینی

اصول روانشناسی فروش در دنیای کسب و کار


اصول روانشناسی فروش  یک از مهم ترین دانستنی ها است که هر بازاریاب یا فروشنده باید بداند. چون فروش و بازاریابی یکی از اهرم‌های قدرتمند رونق زندگی مالی شما هستند که باید توجه ویژه‌ای به آن‌ها داشته باشید. در این میان توجه به روانشناسی افراد و کاری که برای جذب آنان در کسب و کارتان انجام می‌دهید بسیار مهم و حیاتی است. با ما همراه باشید و با ۱۳ اصل حیاتی و آسان روانشناسی فروش آشنا شوید تا بتوانید در یکی از همین روزها یک فروش بینظیر داشته باشید و به درآمد خوبی دست یابید.

اصل ۱: دو دلیل اصلی خرید یا عدم خرید میل به سود بردن و ترس از ضرر کردن است.

اصل ۲: مردم احساسی تصمیم می‌گیرند و بعد با منطق این تصمیم را توجیه می‌کنند.

اصل ۳: برای مشتری مهم نیست که کالای شما چیست و چه گونه است برای او مهم این است که کالای شما چه کاری برای او انجام می‌دهد.

اصل ۴: فروش حرفه‌ای با تحلیل نیاز‌ها شروع می‌شود.

اصل ۵: اشخاص به دلایل خود از شما خرید می‌کنند نه به دلایل شما.

اصل ۶: مشتری احتمالی، تنها زمانی از شما خرید می‌کند که بداند دوست او هستید و منافعش را رعایت می‌کنید.

اصل ۷: مشتریان معمولا روی پیشنهاد شما فکر نمی‌کنند، به محض اینکه از دفتر یا محل کار مشتری بالقوه بیرون می‌روید او حتی فراموش می‌کند کسی مثل شما در این دنیا زندگی می‌کند.

اصل ۸: هرگز انتظار نداشته باشید مشتریان به شما زنگ بزنند.

اصل ۹: جواب نه مشتری احتمالی، جواب رد به شخص شما نیست. مقاومت اولیه در برابر فروش هم مقاومت در برابر شما نیست

اصل۱۰. ۸۰ درصد فروش‌ها قبل از ۵ جلسه پیگیری قطعی نمی‌شوند و تنها ۱۰ درصد فروشندگان برای قطعی کردن فروش بیش از ۵ بار تماس می‌گیرند بیش از ۵۰ درصد از فروشندگان بعد از یک بار تماس از خیر فروش می‌گذرند.

اصل۱۱: وقتی کسی به شما جواب نه می‌دهد، به شما به عنوان یک شخص جواب نه نمی‌دهد، بلکه به پیشنهاد یا ارائه قیمت شما جواب نه می‌دهد.

اصل ۱۲: اگر جواب ” نه ” را شخصی تلقی کنید به این نتیجه می‌رسید که احتمالا اشکالی در شما وجود دارد و یا به این نتیجه می‌رسید که گناه به گردن محصول یا شرکت شماست. وقتی این گونه فکر می‌کنید، به زودی مایوس می‌شوید، اشتیاق خود را به فروش از دست می‌دهید.

اصل ۱۳: روش دیگری که فروشندگان می‌خواهند از امکان شکست خوردن اجتناب کنند این است که به لحاظ جغرافیایی حیطه فعالیت خود را وسیع می‌کنند. این فروشندگان ابتدا با یک سمت شهر تماس تلفنی بر قرار می‌کنند و تلفن بعدی را بعدازظهر به سمت دیگر شهر می‌زنند، این کار سبب می‌شود که مدت حرکت آنها در اتومبیل افزایش یابد. فروشنده وانمود می‌کند که دارد کار می‌کند و این در حالی است که وقت را می‌کشد.

منبع: اکادمی مدیریت

 


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
ابولفضل حسینی

این زنان شوهر خود را دیوانه می کنند

 

 

برخی از خصوصیات هستند که اگر در وجود زنان باشد واقعا برای مردان آزار دهنده خواهد بود و موجب زجر آنان خواهد شد

 

۱- زنان توجه طلب (هیسترونیک):
زنانی هستند که دوست دارند مورد توجه واقع شوند و به محض این که شکار خود را می یابند بازی تام و جری را شروع می کنند و از دست چشمان هیزی که قبلا به هر قیمتی دلشان می خواسته حتی نیم نگاهی بگیرند، حالا فرار می کنند و جالب تر این که این زنان، دلشان می خواهد گرم و قدرتمند به نظر برسند در صورتی که به شدت در پشت صحنه، یخ زده اند.

۲- زنان همیشه مادر:
این گروه از زنان، مردان را با کودکان خود، اشتباه گرفته اند. دلشان می خواهد مانند یک مادر، شش دانگ مراقب شوهر خود (بخوانید بچه خود) باشند.ایرادهای بنی اسراییلی: “این کار را بکن و آن کار را نکن”، “آن چیز را نخور و این چیز را بخور”، «تو کی بزرگ می شوی؟” و از زبان این زنان، بسیار شنیده می شود.

 

۳- زنان بچسب (سریش( :
این گروه از زنان، به شدت گیر می دهند. روزانه و به دفعات بسیار زیاد به همسر خود تلفن می زنند و قبل از سلام و احوال پرسی می پرسند: “کجایی؟!”در محبت و بی محبتی، افراط می کنند. دلشان می خواهد همه جا به همسر خود منگنه شوند. یکی از این زنان سریش می گفت: “کاش می شد.مرد خود را آن قدر کوچک کنم که درون کیفم، جا بگیرد.”این گروه از زنان گاهی آن قدر در مهرورزی افراطی هستند که مردان را از خود دور می کنند.

 

۴- زنان شکاک:
این گروه از زنان به طرز شگفت انگیزی به همسر خود شک دارند. به طور مداوم در جست وجوی نشانه ای از خیانت، مرد خود را بازرسی می کنند، لباس هایش را چک کرده تا نشانی از جرم ناکرده اش پیدا کنند.نقل می کنند: “مردی قبل از این که به خانه وارد شود، تمام لباس های خود را کنترل کرد!زن پس از آمدن مرد به خانه، ۲۰ دقیقه ای او را بازرسی کرد. وقتی چیزی نیافت، رو به مرد کرد و گفت: خاک بر سر بی لیاقتت! حالا دیگر با زن های کچل دوست می شوی؟!این زنان بدون مقدمه به دنبال مردشان راه می افتند و او را تعقیب می کنند. اگر به شرکت مخابرات بروید بعضی اوقات این گروه زن ها را می بینید.که به التماس می خواهند صورت ریز مکالمه همسرشان را دریافت کنند. آنها مسیر نگاه مردشان را به طور دایم، دنبال می کنند که مبادا به جایی غیر از خودشان، چشم دوخته باشند.

 

۵- زنان مردنما:
این خانم ها، افتخارشان این است که ما برای خود مردی هستیم! دوست دارند کارهای مردانه انجام دهند و به طرز عجیبی از ظرافت زنانه، دور مانده اند.با این که ورود زنان به شغل های سخت و مردانه عاری از اشکال است، اما این گروه از زن ها آن قدر در این مورد افراط می کنند که گویی زن گرفته اند.)به جای این که شوهر کنند). بلند حرف می زنند، اغلب، موهای خود را مردانه کوتاه می کنند، بیشتر شلوار می پوشند و خلاصه مردانی که با این گروه زندگی می کنند؛ مردانگی خود را از یاد می برند.

 

۶- زنان بدلباس:
این گروه از زنان، اغلب با پیژاما در منزل دیده می شوند. چنان خود را از یاد برده اندکه موهایشان مانند سیم ظرفشویی و لباسشان مثل پادری شده است. اغلب دستانشان رنگ سبز (ناشی از خرد کردن سبزی) و صورتشان نشانی از بادمجان سوخته دارد. بیشتر اوقات، بوی پیازداغ و نعنا و جعفری می دهند.و بدون رعایت مسایل بهداشتی، زندگی خود را سپری می کنند. آنها فکر می کنند با این کارها خود را قربانی نشان داده و در عجب اند چرا مردان از آنها گریزانند؟!

۷- زنان بچه مامانی:
این گروه از زن ها بدون اذن مادر خود، آب نمی خورند. اغلب مادران اینها، زنان سلطه جوی خاموشی بوده اند که با این جمله: “دلت می آید به مادر پیرت، بی توجهی کنی؟”، خود را فدایی مادرشان می دانند. آنها می گویند: “شوهر پیدا می شود اما مادر، هرگز!”دکوراسیون منزل این گروه از زن ها سلیقه قطعی مادرشان بوده

 و به طرز عجیبی حتی اگر بدانند که حق با مادرشان نیست، ادعایشان این است: “همیشه حق با مادرم است.” بیچاره شوهران این زنان که اگر مغضوب مادرزن شوند هرگز در دل همسر خود راهی نخواهند یافت. بیشتر دعواهای این زنان بر اثر مداخله مادرشان در زندگی، رخ می دهد و معمولا زندگی مشترکشان سرانجام خوشی نخواهد داشت.

 

۸- زنان عاشق تر به فرزند خود:
یکی از تلخ ترین جملاتی که به طور مکرر، آن را از زبان زنان بسیاری شنیده ام این است: “من به خاطر بچه هایم با تو مانده ام” یا “به خاطر بچه ها مجبورم به زندگی ادامه دهم.” این گونه زنان به محض به دنیا آوردن فرزندشان؛ خود را وقف بچه می کنند. آنها غافلند که در جهان هستی، بزرگ ترین رسالت و وظیفه انسان ها؛

 قبل از هر انسانی، وظیفه نسبت به همسرشان است، بعد کودکان، بعد والدین و بعد دیگران. مرد وقتی از سر کار می آید می بیند همسر خود، بدون کوچک ترین توجهی به او برای فرزندش، آب میوه می گیرد، پس شوهر چه؟ آنها تمام اوقاتشان را با فرزندان خود می گذرانند. حتی خوابیدن در اتاق کودک را به اتاق خواب خودشان ترجیح می دهند.

 

۹- زنان مقایسه کن:
 به گزارش پارس ناز این گروه از زن ها، به طور مداوم خود را با زنان دیگر مقایسه می کنند. خدا نکند جاری شان سرویس جدید طلای خود را در یک میهمانی به آنان نشان دهد، روزگار شوهرشان سیاه است. چشم و هم چشمی؛ آفت بزرگ این گروه از زن هاست. اگر کوچک ترین تغییری را در خانه همسایه و آشناها ببینند، نمی توانند تحمل کنند. جالب است این گونه زنان اگر دوستشان برای تعطیلات نوروزی قصد سفر به آفریقا داشته باشد، آنها پدرشوهرشان را درآورده تا به شاخ آفریقا سفر کنند. اگر فرزند دوستشان کلاس اسکی روی آب ثبت نام کند حتما مایلند اسکی زیر آب، ۳ متر بالای آب، اسکی روی چمن، اسکی روی آسفالت ورا برای آموزش بچه ها در نظر بگیرند.آنها غافلند که هر بچه ای توانایی منحصر به خود را دارد و غافل از این تفاوت های فردی، دلشان می خواهد فرزندشان مانند فرزند دیگران پیشتاز باشد.

 

۱۰- زنان خاندان کنیز ملاباقر:
این دسته از زن ها، پدر همسرشان را سر غرغرهای متوالی در می آورند. راجع به همه چیز اعتراض دارند. خدا نکند حتی ۱۰ درصد از کاری که همسرشان می کند بر وفق دلشان نباشد، از صبح تا شب و شب تا صبح با تکرار مکررات، غر خود را به سمت همسرشان پرتاب می کنند.به سفری رفته اند. از این که کولر اتاق در هتل، کار نمی کند؛ تا چند سال (بخوانید چند قرن)، غر می زنند و گویی نمی خواهند زبان خود را جز به ایراد گرفتن، باز کنند 

 


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
ابولفضل حسینی

یادگیری چیست؟

همه ما از زمانی که چشم به این جهان باز می کنیم شروع به یادگیری می کنیم. از همان زمان شروع به کنجکاوی می کنیم. با چشمان خود به دنیای اطراف خود نگاه می کنیم. با گوش های خود به صداهای اطراف توجه می کنیم. کم کم با دستانمان اشیاء را لمس می کنیم.

اشیاء را لمس می کنیم و گاهی آنها را به دهنمان می بریم تا از آنها سر دربیاوریم. ما کنجکاو هستیم و دوست داریم دنیای اطراف خود را بشناسیم.

ما یاد می گیریم. ما یاد می گیریم که برای رسیدن به خواسته های خود گریه کنیم. ما یاد می گیریم، وقتی که گرسنه شدیم و یا اینکه حالمان خوب نبود گریه کنیم.

ما یاد می گیریم که راه برویم. ما یاد می گیریم که حرف بزنیم. ما یاد می گیریم که غذا بخوریم. ما یاد می گیریم که با تلاش به خواسته های خود برسیم. در کودکی یاد می گیریم که می توانیم به خواسته های خود برسیم.

ما موجودات فوق برنامه پذیری هستیم که به راحتی یاد می گیریم. ما برای ادامه زندگی نیازمندیم که از دنیایی که در آن زندگی می کنیم اطلاعاتی به دست آوریم. اطلاعاتی که از محیط اطراف ما به سمت مغز ما هجوم می آورد آنقدر زیاد و فراگیر است که ذهن ما گنجایش نگهداری این مقدار اطلاعات را ندارد.

به همین دلیل به حواس پنجگانه خود نیاز پیدا می‌کنیم تا این اطلاعات را تحلیل کنیم. مغز پس از دریافت این اطلاعات، آنها را برحسب تصویر، صدا، احساس، بو و مزه، کدبندی و ذخیره می‌کند. این سیستم کدبندی یک سیستم واقعی نیست، بلکه شیوه فهم و ادراک ما از واقعیت هاست.

ما در یادگیری خود از شیوه آزمون و خطا استفاده می کنیم. یکی از مسائل مهم انسان برای درست از ذهن، آن است که انسان به همراه دفترچه راهنمای ذهن خود به دنیا نمی آید. به این دلیل است که باید به مرور با نحوه کارکرد مغزش آشنا شود.

چرا یاد می‌گیریم؟

انسان درباره دنیای اطرافش بسیار کنجکاو است. کنجکاوی بیش از حد انسان درباره دنیا و اتفاقات زندگی اش باعث می‌شود که در پی یادگیری باشد. ما تمایل داریم که مطلبی را یاد بگیریم، پس دنبال یادگیری هستیم و در مورد آن مطلب جستجو کرده و اطلاعات مربوط به آن را به خاطر می سپاریم.

ما برای اینکه در مورد دنیای اطرافمون اطلاعات کسب کنیم به دنبال یادگیری می رویم. ما دوست داریم با حس کنجکاوی ای که داریم حقایق تازه را کشف کنیم. ما وقتی که مشتاق یادگیری باشیم، برای یادگیری آماده تر خواهیم بود و به راحتی یاد می گیریم.

چه مطالبی را یاد می‌گیریم؟

۱- ما چیزهایی را یاد می گیریم که در محیط اطراف ما وجود دارند

شما اگر در خانواده ای به دنیا آمده باشید که والدین شما نوازنده باشند. احتمال اینکه شما هم به نوازندگی روی بیاورید بسیار زیاد خواهد بود. چون شما در محیطی هستید که با آلات موسیقی ارتباط دارید

۲- ما چیزهایی را یاد می گیریم که از یادگیری آنها احساس خوبی داشته باشیم

وقتی که دانستن در مورد موضوعی برای شما خوشایند باشد، شما به دنبال یادگیری آن خواهید رفت.

۳- ما یاد می گیریم که ایجاد صداها به ما احساس خوبی می دهند

مثلا در زمان کودکی متوجه می شویم، وقتی که گریه می کنیم، مادرمان برای حمایت از ما می شتابد. از آن زمان به بعد یاد می گیریم که گریه کردن و سر و صدا کردن به ما کمک می کند که مادرمان را به  کمک بطلبیم. پس به جای اینکه خوب گوش دهیم یاد می گیریم که حرف بزنیم.

۴- ما یاد می گیریم که با درگیر کردن سیستم اعصابمان در بحث و جدل، احساس خوبی به دست آوریم

ما یاد می گیریم که با مجادله کردن با دیگران احساس خوبی به دست آوریم.

۵- ما یاد می گیریم که ذهن دیگران را بخوانیم

با دیدن چهره پدر و مادر خود در حالت ناراحتی یاد می گیریم که چهره عبوس و ناراحت آنها ناشی از عصبانیت آنها است. ما ذهن خوانی می کنیم و از چهره عبوس و ناراحت او فکر می کنیم که او ناراحت و عصبانی است.

۶- ما یاد می گیریم که مسئولیت خود را به گردن دیگران بیندازیم

ما به مرور در خانواده و جامعه یاد می گیریم که دیگران را مقصر بدانیم و مسئولیت پذیر نباشیم.

۷- ما یاد می گیریم که چه چیزی برای ما خوب نیست

ما یاد می گیریم که به بدی های دیگران نگاه کنیم. اگر یک شخص هزاران خوبی داشته باشد و یک بدی. ما یاد می گیریم که فقط به آن یک بدی او نگاه کنیم و انگشت اشاره به سمت بدی او بگیریم

۸- ما یاد می گیریم که توجه دیگران را به خودمان جلب کنیم

ما دوست داریم که دیگران به ما توجه کنند. ما یاد می گیریم که دیگران را خوشحال کنیم تا توجه دیگران را به خود جلب کنیم

۹- ما یاد می گیریم که از دیگران مدل سازی کنیم

انسان از زمانی که به دنیا می آید پدر و مادرش را مدل خود قرار می دهد. او یاد می گیرد که از رفتارهای پدر و مادر الگو برداری کند و مانند او رفتار کند.

به دلیل همین الگوبرداری است که حرف زدن، راه رفتن، خوردن، نوشیدن و هرکاری را که بعدها انجام می دهد را یادمی گیرد. انسان ها الگوبرداران قدرتمندی هستند.

۱۰- انسان ها یاد می گیرند که هرکاری را به شیوه درست آن انجام بدهند.

هر انسانی که می تواند با دیگران ارتباطات قدرتمندی برقرار کند، خوب می داند که برای برقراری ارتباط مؤثر با افراد لازم است که مانند آنها حرف بزند و رفتارهایش تقریبا شبیه آنها باشد.

 این روش را در ان ال پی همگام سازی می گویند. شما به وسیله همگام سازی اعتماد مخاطب را جلب می کنید. ذهن ناخودآگاه انسان در پی یافتن نقاط مشترکی بین خود و مخاطبش است.

ذهن انسان اگر بتواند نقاط مشترکی را پیدا کند به این نتیجه می رسد که مخاطبش فردی شبیه خودش است و در نتیجه به مخاطب اعتماد کرده و ارتباط مؤثر برقرار می شود.

شاید بارها کودکی را دیده باشید که برای جلوگیری از برداشتن اساب بازیشان سرکودکان دیگر فریاد می زند.

او یادگرفته است که برای اینکه کسی اساب بازی او را برندارد لازم است که این کار را انجام بدهد. او شیوه درست جلوگیری از برداشته شدن اسباب بازی هایش را می داند.

۱۱- ما یاد می گیریم که خودمان را ضعیف تصور کنیم

ما دیگران را قدرتمندتر از خودمان می دانیم. ما یاد می گیریم که خودمان را دست کم بگیریم. ما خود را حقیر می کنیم و فکر می کنیم که دیگران از ما بهتر و قوی تر هستند. به این دلیل است که دست به اقدام نمی زنیم.

چون فکر می کنیم که دیگران از ما استعداد بیشتری دارند و می توانند کارها را به درستی انجام دهند و موفق شوند. اینگونه می شود که درجا می زنیم و حرکتی نمی کنیم. چون درجا زدن و ساکن ماندن را خوب یاد گرفته ایم.

ما موارد دیگری را هم خوب یادمی گیریم که در اینجا مجال گفتن آنها نیست. ما بسیاری از موارد مطلوب و نامطلوب را یاد می گیریم. چون یا آنها را تکرار می کنیم و یا اینکه در محیط آنها قرار می گیریم و هرروز با آنها درگیر و آمیخته می شویم.

به همین دلیل است که کسانی که به کشورهای دیگر مهاجرت می کنند ظرف مدت زمان کمی زبان آن کشور را یاد می گیرند.

چه مطالبی را یاد نمی‌گیریم؟

۱- انسان مطالبی که در نظرش بی فایده و به درد نخور است را یاد نمی گیرد

اگر یک فرد حس کند  که مطلبی برای او بی فایده است، آن را یاد نمی گیرد. او فکر می کند که این مطالب را به چه دلیل باید یاد بگیرد و اگر اینگونه فکر کند، در ذهن او مقاومتی شکل می گیرد که آن مطلب را یاد نگیرد.

۲- انسان مطالبی که باعث خستگی او می شوند را یاد نمی گیرد.

ذهن ما پر است از مطالب بی فایده و به درد نخور. ذهن ما قدرت خارق العاده ای برای ذخیره اطلاعات دارد. مطالبی که از همان کودکی وارد ذهن ما شده اند همگی در ذهن ما انباشته شده اند. ما مطالبی را که برای ما آزار دهنده و خسته کننده است را یاد نمی گیریم.

خواندن و شنیدن ماجراها و داستان ها برای ما لذت بخش هستند و ما آنها را یاد می گیریم. به این دلیل است که گاهی از داستان گویی برای آموزش استفاده می کنیم. خود من از داستان برای آموزش دادن بیشتر استفاده می کنم. زیرا می دانم که مخاطب از شنیدن داستان لذت می برد.

۳- انسان مطالبی که با سیسم حسی ارجح او مطابقت ندارد را یاد نمی گیرد

ما بیشتر با سیستم حسی ارجح خود یاد می گیریم. یعنی اگر دیدمحور هستیم، دوست داریم آموزشی که می بینیم با تصاویر همراه باشد. به همین ترتیب افراد شنودمحور دوست دارند با شنیدن یاد بگیرند. افراد لامسه محور هم دوست دارند با تمرین و درگیر شدن در کار مطالب را بیاموزند.

افراد مطالبی را که در ضعیفترین سیستم حسی او قرار دارند را یاد نمی گیرند. مثلا یه فرد دیدمحور است و اصلا با تمرین و مشارکت در کار، خوب یاد نمی گیرد. او دیدمحور است و با تمرین و بازی و دخیل شدن در کار، خوب یاد نمی گیرد.

چرا یاد نمی گیریم؟

پاسخ به سؤال چرا یاد نمی گیریم؟ چندان دشوار نیست. علت های زیادی وجود دارد انگیزه یادگیری را از افراد می گیرند. بعضی از افراد انگیزه یادگیری بعضی از مطالب را ندارند.

برخی دیگر خود را در امر یادگیری ناتوان تصور می کنند و در نتیجه یاد نمی گیرند. بسته به اینکه شما کدام مطالب را یاد نمی گیرید برای شما هم پاسخ متفاوتی به سؤال چرا یاد نمی گیریم؟ وجود دارد.

در اینجا برای عدم یادگیری علل متفاوتی را یک به یک بیان می کنیم.

۱- فکر می کنیم کند ذهن هستیم

ما در زمان کودکی همه چیز را یاد می گرفتیم. کسی به ما نگفته بود: تو خنگی، تو کندذهنی، تو توانایی یادگیری نداری، تو نمی توانی و جملات ناتوان کننده ای از این قبیل.

بعدها وقتی که بزرگتر شدیم پدر و مادر، بستگان، جامعه، معلم ها و استادان ما دوست داشتند که به ما ثابت کنند که ما کند ذهن هستیم و ما قبول کردیم که کندذهن هستیم.

ما باور کردیم که نمی توانیم به خوبی یاد بگیریم. ما فکر می کنیم که کندذهن هستیم و همین فکر کردن برای اینکه برناتوانی خود مهر تأیید بزنیم کافی است.

چون که باور کرده ایم کند ذهن هستیم باعث می شود یاد نگیریم. پس اگر باور کنید که در یادگیری ناتوان هستید، یاد نمی گیرید.

۲- تجربه بدی از موضوع داریم

گاهی اوقات خاطره ای یا تجربه ای تلخ از خود موضوع داریم و با در هر زمانی که برای یادگیری آن موضوع اقدام می کنیم، تجربه تلخ ما تداعی شده و باعث می شود که از یادگیری آن موضوع دوری میکنیم.

در این جا اهرم های رنج و لذت فعال می شوند و ما برای دوری از تجربه رنج قبلی از یادگیری آن موضوع فرار می کنیم.

۳- از یادگیری فرار می کنیم

سومین پاسخ به سؤال چرا یاد نمی گیریم؟ این است که در زمان یادگیری خودگویی هایی از این قبیل داریم

·         یادگیری این موضوع بی فایده است

·         این موضوع خسته کننده است

·         وقت کافی برای یادگیری این موضوع ندارم

·         بمونه بعدا یاد می گیرم

·         حالا فرض کن این موضوع را هم یاد گرفتم

·         بعدا هم میشه این موضوع را یادگرفت

این جملات باعث می شود که ما از یادگرفتن طفره بریم و وقت خود را صرف انجام کارهای دیگری کنیم.

۴- فردی ما را ناراحت و نگران کرده است

گاهی اوقات تجربه های گذشته ما باعث می شوند که به یاد افرادی بیافتیم که در آن خاطرات ما را آزار داده اند. حال اگر آموزش دهند هم خود آن فرد یا کسی مثل او باشد اوضاع بدتر هم می شود.

۵- ما نمی توانیم به شیوه دلخواه خود یاد بگیریم

مثلا ما محاسبات ریاضی را انجام می دهیم و جواب مسأله را به دست می آوریم و استاد به ما می گوید که راه حل را هم باید بنویسی.

این موضوع باعث می شود که ما نتوانیم درست یاد بگیریم. اگر ما مجاز به استفاده از روشهای  منحصر به فرد خودمان نباشیم، مطالب را به خوبی یاد نمی گیریم.

۶- ما از پی گیری هدفی که داریم دست بر می داریم

گاهی اوقات با اشتیاق سؤالی را می پرسید و فرد دیگر با بی میلی و بی اعتنایی به شما می گوید که واقع بین باش و دست از این بلندپروازی های خود بردار. او می گوید که سؤالی که می پرسی مسخره و مزخرف است و دست از طرح این سؤالات مسخره بردار.

وقتی که با شخصی که در رابطه با موضوع خاصی سررشته ای ندارد صحبت می کنیم، طبیعی است که او نمی تواند ما را راهنمایی کند. او چون اطلاعی ندارد شاید از ما رنجیده شده و در نظر او از محبوبیت ما کاسته خواهد شد.

پس بهتر است که در رابطه ما هر موضوعی با کارشناسان آن موضوع صحبت کرده و از آنها راهنمایی بخواهیم تا آن شخص ما را با گفته های خود دلسرد نکند.

 


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
ابولفضل حسینی